دمی بصحبت پیری رسیده بودم دوش
که بود منشی دیوان چرخ را استاد
ز حال بنده بپرسید و گفت نشنیدم
قصیده ئی که بتجدیدت اتفاق افتاد
دعاش کردم و گفتم که گفته ام دو سه بیت
بمدح خواجه ی آفاق صدر دولت و داد
گشاد رشته ی لؤلؤی نظم آن ابیات
ولی هنوز سر درج مکرمت نگشاد
سیاه گشت مرا دیده چون مداد و هنوز
بهیچوجه بهای مداد نفرستاد
چو این حدیث بگفتم بچشم کین در من
نگاه کرد و بخندید و گفت شرمت باد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به گفتوگویی با پیرمردی میپردازد که منشی دیوان چرخ است. پیر از حال شاعر میپرسد و یادآوری میکند که هنوز قصیدهای که در ستایش خواجه آفاق هرگز منتشر نشده، از او نشنیده است. شاعر توضیح میدهد که ابیاتی در مدح خواجه سروده، اما هنوز موفق به نشر آنها نشده است. در ادامه، احساس دلشکستگی و ناامیدی شاعر از عدم توجه به اثرش را بیان میکند. در پایان، پیر با نگاهی خندنده به شاعر پاسخ میدهد و او را به خاطر این ناامیدی سرزنش میکند.
هوش مصنوعی: وقتی که به گفتگو با یک پیرمرد نشسته بودم، ناگهان متوجه شدم که او همان کسی است که کارهای بزرگ و مهمی در زندگی انجام داده و در حقیقت مانند یک استاد بوده است.
هوش مصنوعی: او از حال من پرسید و گفت که شعری را که درباره تو سروده شده، نشنیدهام.
هوش مصنوعی: من از خدا خواستم و گفتم که چند بیتی را در ستایش خواجه آفاق، صدر دیوان و دادگری بگویم.
هوش مصنوعی: نظم و ترتیب زیبا و دلنشین اشعار مانند دانههای مروارید است، اما هنوز نتوانستهاند به مقام و ارزش واقعی خود در نوعی از بزرگی و افتخار دست یابند.
هوش مصنوعی: چشمم به رنگ سیاهی درآمده مانند مداد، و هنوز هیچگونه بهایی برای مدادم نپرداختهام.
هوش مصنوعی: وقتی این داستان را گفتم، او به من نگریست و با لبخند گفت: "شرم بر تو!"
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
جهان به کام خداوند باد و دیر زیاد
بر او به هیچ حوادث زمانه دست مداد
درست و راست کناد این مثل خدای ورا
اگر ببست یکی در، هزار در بگشاد
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد
[...]
خدای عرش جهان را چنین نهاد نهاد
که گاه مردم ازو شادمان و گه ناشاد
مباش غمگین یک لفظ یاد گیر لطیف
شگفت و کوته ، لیکن قوی و با بنیاد
یمین دولت شاه زمانه با دل شاد
بفال نیک کنون سوی خانه روی نهاد
بتان شکسته و بتخانه ها فکنده ز پای
حصارهای قوی بر گشاده لاد از لاد
هزار بتکده کنده قوی تر از هرمان
[...]
همی ستیزه برد زلف یار با شمشاد
شگفت نیست گر از وی همیشه باشم شاد
گهی بپیچد و بستر بسیجد از دیبا
گهی بتازد و زنجیر سازد از شمشاد
ز قیر بر گل خندان هزار سلسله بست
[...]
دگر نخواهم گفتن همی ثنا و غزل
که رفت یکسره بازار و قیمت سرواد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.