گنجور

 
افسر کرمانی

غم نیست گر نه ما را دور فلک به کام است

دوری به مانه هرگز خوشتر ز دور جام است

بر بوی وصل جانان خون گشت آخرم دل

خود انتظار گویا، نوعی ز انتقام است

خلق ار به چارده شب، مه را تمام بینند

بینم من آن مهی را کاندر دو شب تمام است

گر روز دیگران را یک شام لازم افتاد

بر چهره، زلفکانش روز مرا دو شام است

می چیست تا بگویم، بی او حرام باشد

خود آب زندگانی بی روی او حرام است

افسر که شعله غم یکباره خرمنش سوخت

دیگر روا نباشد گفتن ورا که خام است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
طغرل احراری

در کشور ملاحت شاهی تو را تمام است

شمشاد و سرو و طوبی با قامتت غلام است

در هر کجا که بینم اوصاف خلق و خویت

با سومنات و مسجد «ما قال » زین کلام است

چون غنچه لب گشایم وصف تو را نمایم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه