گنجور

 
افسر کرمانی

خم ابروی تو، هم کعبه و هم میخانه

لعل دلجوی تو، هم باده و هم پیمانه

تا فسون غم عشق تو، مرا شد در گوش،

نشنیدم سخنی را، که نبود افسانه

ای که جویی لب معشوقه و آبادی عقل،

گنج پیدا نکنی، تا نکنی ویرانه

گریه از حسرت دردانه مردم تا کی؟

چند، دردانه بریزم ز غم دردانه؟

می‌زدم لاف دروغی که منم عاقل شهر،

کرد زنجیر سر زلف توام، دیوانه

یار خندید به دیوانگی ما، افسر

بهتر آن است که دیوانه، شود فرزانه

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

تا قدم در ره مردان ننهی مردانه

لافِ مردی مزن ای خواجهٔ نافرزانه

در حریمِ حرمِ عشق ترا ره ندهند

تا که از خویش به کلّی نشوی بیگانه

خویشتن بین بنبیند به جز از خود کس را

[...]

جامی

تو پریرویی و عالم ز تو پر دیوانه

نیست خالی ز تمنای تو یک فرزانه

نیست همتای تو کس قیمت خود را بشناس

که تویی درج فلک را گهر یکدانه

شانه را چند دهد زلف تو مشاطه به دست

[...]

هلالی جغتایی

دوش پیمانه تهی آمدم از می خانه

کاشکی! پر شود امروز مرا پیمانه

بعد مردن اگر از قالب من خشت زنند

آیم و باز شوم خشت در می خانه

خواستم کین دل سودا زده عاقل گردد

[...]

سیدای نسفی

پیش ما دام طرب نقل و شراب افسانه

نرگست راهزن عاقل و هم دیوانه

خیزد از بهر تو نظاره ز جا مستانه

ای نگاهت به نظر هم می و هم میخانه

قصاب کاشانی

ای نگه با نظرت هم می و هم میخانه

گردش چشم تو هم ساقی و هم پیمانه

هم مسلمان ز تو حاجت طلبد هم کافر

طاق ابروی تو هم مسجد و هم بتخانه

نرگست با همه در آشتی و هم در جنگ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه