گنجور

 
افسر کرمانی

هر آن مرغی که می‌بندند در گلزار بالش را

چه می‌دانند مرغانی که آزادند حالش را

من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت،

کشد در خاک و خونم زار و نندیشد مآلش را

به گلزاری مرا دادند رخصت در پرافشانی

که سوزد هر سحرگه، سوزش هجران نهالش را

به بیداری شود بی‌شبهه از صورتگری غافل

اگر در خواب خوش بیند، شبی مانی خیالش را

بنازم عرصه گاه عشق، کانجا سالخوردانش

نیازارند و ناز آرند، طفل خردسالش را

زلال زندگانی در لب ساقی بود، یا رب

خوش آن خضر مبارک‌پی که می‌نوشد زلالش را

تو افسر، ذره ناچیز و خورشید است آن دلبر

نخست از خویشتن بگذر، اگر جویی وصالش را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جویای تبریزی

چسان بینم به دست غیردامان وصالش را

پریرویی که پروردم به خون دل نهالش را

به جای اشک حسرت خون دل می بارد از چشمم

زمژگان تا به چنگ آورده دامان خیالش را

به چشم کم مبین افتادگان عشق را هرگز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه