گنجور

 
افسر کرمانی

بر دوش فکند زلف را دوش

خورشید ز شام شد زره پوش

زلفش چو شبان تار عشاق

در ماتم بخت ما سیه پوش

هنگامه صبح رستخیز است

آن شام، که گیرمش در آغوش

ما یاد تو می کنیم دایم،

ما را تو چرا کنی فراموش؟

از بهر خدا چگونه باشد،

با ناله ما، لب تو خاموش؟

از لعل لبان شکر فروشی

از ابروی خویش سرکه مفروش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

آن زلف نگر بر آن بر و دوش

وان خط سیه بر آن بناگوش

هر دو شده پیش ماه و خورشید

مانندهٔ حاجبان سیه‌پوش

بی‌گرمی و بی‌فروغ آتش

[...]

سنایی

در عشق تو ای نگار خاموش

بفزود مرا غمان و شد هوش

من عشق ترا به جان خریدم

تو مهر مرا به یاوه مفروش

هرگز نشود غمت ز یادم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
قوامی رازی

آن خط دمیده بر بناگوش

ماه است ز شب شده زره پوش

درد دل عاشقان بی صبر

رنج تن بی دلان مدهوش

ای روز به روز فتنه باتو

[...]

عطار

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

صد حلقهٔ زلف در بناگوش

صد پیر قوی به حلقه می‌داشت

زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش

آمد بر ِمن شراب در دست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه