گنجور

 
افسر کرمانی

آتش زنم ز عشق گر این سان به جان خویش

روشن کنم چو شعله شمع استخوان خویش

گر خون دل ز دیده بریزم بدین نمط

گلشن کنم ز لاله کنار و میان خویش

گر لخت لخت شد جگر و پاره پاره دل

با مدعی نگویم راز نهان خویش

چون بحر در خروشم و چون باده ام به جوش

مهر خموشی ار زده ام بر دهان خویش

خاموشیم بود سبب کام مدعی،

از کام بهتر آن که برآرم زبان خویش

بحریم و آتشیم، خروشان و سرکشیم

وز کف نمی دهیم در این ره توان خویش

تا آن که یار جان و دل از ما کند قبول

افسر، گرفته بر کف دست ارمغان خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
دقیقی

ای کرده چرخ تیغ ترا پاسبان ملک

وی کرده جود کفّ ترا پاسبان خویش

تقدیر گوش امر تو دارد ز آسمان

دینار قصد کفّ تو دارد ز کان خویش

امیر معزی

ای سیمتن مکن تن من چون میان خویش

ای سنگدل مکن دل من چون دهان خویش

گر چون دهان خویش دلم تنگ ‌کرده‌ای

باری تنم نحیف مکن چون میان خویش

من جان خویش بر تو فشانم ز خرمی

[...]

ادیب صابر

بسته است رنگ روی مرا بر میان خویش

کرده سرشک چشم مرا در دهان خویش

گر بر میان ستم کند از بستن کمر

بر من همان کند که کند بر میان خویش

از بس که هست یاد لبش بر زبان من

[...]

امیرخسرو دهلوی

شبها من و دلی و غمی بهر جان خویش

مشغول با خیال کسی در نهان خویش

ناورد باد بویی ازان مرغ باغ ما

نزدیک شد که بر پرد از آشیان خویش

ای یوسف زمانه، بیا تا بگویمت

[...]

سیف فرغانی

گر خوش کنم دهان زلب دلستان خویش

هرگز ز تن برون ننهم پای جان خویش

سلطان فقیر من شود ار تربیت کند

من بنده را بلقمه نانی زخوان خویش

دل صید دوست گشت چو بر مرغ روح (زد)

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه