گنجور

 
افسر کرمانی

دارم هوای آن که روم در دیار خویش

بندم دوباره دل به سر زلف یار خویش

زین ورطه پر از خطرم تا کجا برد

دادم به دست کودک نادان مهار خویش

خلق از برای مشک به تاتار می روند

ما کرده چین زلف بتان را تتار خویش

در شهر، شهره گشت به عشق تو نام ما

کردیم زنده سیرت اصل و تبار خویش

ای تیره بخت دل سر زلف بتان مجو

مپسند تیره روز من و روزگار خویش

مردم نگارخانه مانی هوس کنند،

ما را، نگارخانه مانی، نگار خویش

ای دیده لعل کرده به دامان کجا روی

از بهر دوست برده کس این سان تتار خویش

گفتم مگر ز غصه دلدار وارهد

افسر نداشت در غم او اختیار خویش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

تا روزگار خویش بریدیم ز یار خویش

عاجز شدم ز نادرهٔ روزگار خویش

در بند عشق بی‌دل و بی‌یار مانده‌ام

دوری ‌گرفته دل ز من و من زیار خویش

دیوانه‌وار باک ندارد دلم ز کس

[...]

سنایی

ای بر نخورده بخت تو از روزگار خویش

برده به زیر خاک رخ چون نگار خویش

ای کبک خوش خرام به بستان شرع و دین

باز قضات کرده بناگه شکار خویش

در شاهراه حکم الاهی به دست عجز

[...]

همام تبریزی

عاشق کسی بود که کشد بار یار خویش

شهوت پرست مانده بود زیر بار خویش

شد زندگانیم همه در کار عشق یار

او فارغ از وجودم و مشغول کار خویش

چشمم چو جویبار شد از انتظار و نیست

[...]

خواجوی کرمانی

آورده ایم روی بسوی دیار خویش

باشد که بنگریم دگر روی یار خویش

صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز

ما و می مغانه و روی نگار خویش

چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار

[...]

عبید زاکانی

بی‌یار دل شکسته و دور از دیار خویش

درمانده‌ایم عاجز و حیران به کار خویش

از روزگار هیچ مرادی نیافتیم

آزرده‌ایم لاجرم از روزگار خویش

نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه