گنجور

 
افسر کرمانی

ای پناه هر فقیر و هر اسیر

من ز پا افتاده‌ام دستم بگیر

نه همین زنجیر ما زلف تو شد

هر خمش زندان جان صد اسیر

از دو زلفت روزگارم چون شب است

وز دو لعلت ارغوانم چون زریر

چون رخت ماهی ندیده تاکنون

چشم عالم بین مام چرخ پیر

جستجوی دل ز زلفت می کنم

من نه تنها، بلکه هر برنا و پیر

بود در زلف تو و گم شد دلم

بعد عمری جستمش از نوک تیر

گر به خاکم بگذری بعد از هلاک

چون نیم در استخوان افتد نفیر

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

گرسنه روباه شد تا آن تبیر

چشم زی او برده، مانده خیر خیر

مسعود سعد سلمان

ای نگار تیر بالا روز تیر

خیز و جام باده ده بر لحن زیر

عاشقی در پرده عشاق گوی

راههای طبع خواه دلپذیر

شعرهای شهره از من دار گوش

[...]

وطواط

تاح دولت ، ای جوان بی نظیر

از تو عاقل تر نباشد هیچ پیر

هست در اصلت بلندی بی خلاف

خود چنین باید وزیر بن الوزیر

در میان دولت تو می زییم

[...]

انوری

ای بهمت برتر از چرخ اثیر

وز بزرگی دین یزدان را نصیر

برده حکمت گوی از باد صبا

کرده دستت دست برابر مطیر

ای جوان بختی که مثل و شبه تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه