صد شکر کز غم چو تویی زار و خسته ام
از پهلوی رخ تو چو زلفت شکسته ام
بر دیده ام خرام که در رهگذار تو
فرش است شیشه پارهٔ رنگ شکسته ام
چون غنچه های لالهٔ نشکفته در چمن
گلهای داغ در غم او دسته بسته ام
شوخی من ملایم طبع خلایق است
بر صفحهٔ زمانه چو اشعار جسته ام
چون غنچه ای که سرزند از شاخ نازکی
دل را به تار زلف سیاه تو بسته ام
سیلاب حادثات کی از جا برد مرا
در چارموج تفرقه جویا نشسته ام
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از غم و اندوه خود میگوید که ناشی از دوری و جدایی از محبوبش است. او به زیباییهای محبوب اشاره میکند و بیان میکند که دلش به زلفهای سیاه او بسته شده است. شاعر همچنین احساس میکند که در میان مشکلات و حوادث زندگی تنهاست و با وجود این سختیها، همچنان بر عشق و زیبایی تأکید دارد. در نهایت، او خود را مانند غنچهای میبیند که به رغم درد و رنج، هنوز به امید حیات و عشق باقی مانده است.
هوش مصنوعی: سپاس بیحد از اینکه با وجود غمی که دارم، تو را در کنار خود میبینم. چنان که از زیباییهای چهرهات، زلفهایت در هم و پیچیده شده است.
هوش مصنوعی: بر چشمان من گویای عشق توست که در مسیر تو فرشی از شیشههای رنگی شکسته وجود دارد.
هوش مصنوعی: مانند غنچههای تازهنشکفته در چمن، که محتاج لطف و زیبایی هستند، من نیز در غم او گرد هم آمدهام و احساساتم را به نمایش گذاشتهام.
هوش مصنوعی: من با لطافت روح مردم را خوشحال میکنم، همانطور که شعرهای زیبایی بر سطح زمان وجود دارند.
هوش مصنوعی: دل من مانند غنچهای است که از شاخۀ لطیفی شکفته شده، و همانند آن، به تارهای موی سیاه تو وابسته و پیوستهام.
هوش مصنوعی: اوقات سخت و حوادث مختلف مرا از مسیر خود دور کرده و در میان بالهای تفرقه و جدایی نشستهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا من خیال عارض تو نقش بستهام
نقش هوا ز لوح دل خویش شستهام
جستم ز قید هستی و از ننگ عافیت
وز دام آن سلاسل مشکین نجستهام
چون در کمند عشق تو جانم اسیر شد
[...]
ای نوجوان که دل به کمند تو بستهام
رحمی نما که پیر و ضعیف و شکستهام
چل سال در مجاهده عمرم چو صرف شد
پنداشتم ز مهر بتان بازرستهام
بر باد داده حاصل چلساله این زمان
[...]
سنگ جفا بقصد دل زار خستهام
مفکن که من ز طالع خود دلشکستهام
خونابه گر شدست سرشگم عجب مدار
داغ درون خویش بآن آب شستهام
ای مرغ نامهبر، ز گزند ایمنی که من
[...]
بیدست و پا به خاک ادب نقش بستهام
در سایهٔ تأمل یادش نشستهام
فریاد ما بهگو ش ترحم شنیدنی است
پربینوا چو نغمهٔ تارگسستهام
ای کاش سعی بیخودیی داد ما دهد
[...]
زان دم که با تو عهد گسل عهد بسته ام
با هر که عهد بسته همان دم شکسته ام
هر جا شنیده ام که تو روزی گذشته ای
هر روز رفته تا به شب آنجا نشسته ام
خو کرده ام به گوشه ی دام تو ورنه من
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.