گنجور

 
جامی

برآمد شاه عشق از طور سینا

در آنجا زد علم بر دیر مینا

رخ اندر وادی بطحا برافروخت

به نور خود جهانی ساخت بینا

به روی هرکس ابواب فتوحات

به آن مفتوح شد فتحا مبینا

به آن فتح مبین بینا بگشتیم

فمن هذا لقینا ما لقینا

جنون عشق را جامی میامیز

به تدبیر شفای پورسینا

ز یکدیگر بدر زنجیر تدبیر

و قل هذا جنون العاشقینا

بود تدبیر رو در وادی شک

ازان وادی به سرحد یقین آ

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فخرالدین اسعد گرگانی

نه بینا بختم اکنون گشت بینا

چو نادان جانم اکنون گشت دانا

مولانا

فعاقبت التی بخلت علینا

بان غمضتها یوم التقینا

ابن یمین

خداوندم مرا در علم منقول

زبان و دیده گویا کرد و بینا

بمعقولات نیزم دسترس هست

اگر چه نیستم چون ابن سینا

ترا گر مال بسیارست شاید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه