ای شهره در زمانه به شیرین شمایلی
تعویذ بند حسن تو چرخ حمایلی
حاجت به قبله دگرم نیست در نماز
هرجا که می روم تو مرا در مقابلی
با استقامتی که قدت راست متصل
چون ابروان به کشتن عشاق مایلی
خوبان چو ماه از تو کنند اقتباس نور
بی عار اقتباس تو خورشید کاملی
ای آشنا چه آگهی از حال ما تو را
ما غرق و تو نظاره کنان گرد ساحلی
رندی و عاشقی همه زنج است و محنت است
خوش وقت پارسایی و از عشق غافلی
جامی ز زخم تیغ تو می داد جان و بود
ورد زبان او رحم الله قاتلی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و او را به عنوان یک نماد از عشق و استقامت معرفی میکند. او میگوید که دیگر نیازی به قبلهای برای نماز ندارد، زیرا هر جا که برود، محبوبش در مقابلش است. زیبایی محبوبش را به ماه و خورشید تشبیه میکند و به رابطه عاشقانه و دردهای آن اشاره میکند. همچنین به مرگ و زخمهای ناشی از عشق میپردازد و از درد عاشقی سخن میگوید. در نهایت، او با زبانی شاعرانه از زیبایی و درد عشق و تأثیر محبوبش بر زندگیاش سخن میگوید.
هوش مصنوعی: ای کسی که در دنیا به زیباییات معروف هستی، جلوهی دلربای تو باعث شده است که مانند تعویذی در گرداگرد آسمان قرار بگیری.
هوش مصنوعی: همانطور که در نماز به سمت قبله نیاز نیست، در هر جایی که میروم تو را در برابر خود میبینم و به تو توجه دارم.
هوش مصنوعی: با استقامت و قامت راستت، مانند ابروان زیبا، به کشتن دلباختگان تمایل داری.
هوش مصنوعی: خوبان و زیبارویان از تو الهام میگیرند و نور خود را از تو میگیرند، بدون آنکه شرمنده باشند، چون تو مانند خورشید، کامل و بینظیری.
هوش مصنوعی: ای دوست آشنا، از حال ما چه خبری داری؟ ما در طوفان غم فرورفتهایم و تو به آرامی از دور ما را تماشا میکنی.
هوش مصنوعی: زندهدلی و عشق، همیشه با درد و رنج همراه است. اما باید خوشحال باشی که از این مسائل دوری کنی و به زندگی پاک و پارسا فکر کنی.
هوش مصنوعی: شخصی به خاطر جراحات ناشی از تیغ تو، جان میسپارد و در هنگام جان دادن، دعا میکند برای تو که خداوند تو را رحمت کند، ای قاتل!
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد
اندر حکایت خلفا زید باهلی
گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر
بر نغمت سحاق براهیم موصلی
کس کرد و باز خواست دگر روز بدرهها
[...]
ز آیینه ی سپهر چو شد رنگ منجلی
خورشید را طلوع ده ای ترک قنقلی
بزدای دل، ز رنگ زمانه که روزگار
بس شام را سیه کند و صبح صیقلی
بازم رهان که بر دلم انده موکّلست
[...]
هر روز باد میبرد از بوستان گلی
مجروح میکند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگار
بر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کند
[...]
فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلی
ای یار بد مگوی تو باری که عاقلی
عیبت نمی کنم که ز مبدای کن فکان
دانسته ام که در چه مقامات مشکلی
غیر تو هیچ نیست حجابی که بگذری
[...]
از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی
تا از خجالت تو نروید دگر گلی
عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه
گر در رخ تو نیک بکردی تاملی
تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.