نگار من که باشد خانه از کوی وفا دورش
نبینم خانه ای در شهر دور از فتنه و شورش
جمالش باغ پر میوه ست غوری وش غرضناکان
خدایا در پناه خویش دار از غارت غورش
گدایی دلق خود داده به می نبود بجز شاهی
که کرده دست تجرید از لباس سلطنت عورش
شهی کز حشمتش در چشم بودی جم کم از موری
کنون در خاک بینی چشمخانه خانه مورش
هر آن مسکین مفلس کو ز زر نبود قوی بازو
به سیمین ساعد او دست بردن کی رسد زورش
مگو بی من به از مرگ است بودن زنده عاشق را
که بعد از مردن این افسانه نتوان گفت در گورش
درین شهر دو در جامی منه سور طرب کافتد
ز سنگ انداز ماتم هر زمان صد رخنه در سورش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از دوری محبوبش مینالد و خانهای که در آن زندگی میکند را دور از محبت و آرامش میبیند. او زیبایی محبوبش را به باغی پربار تشبیه میکند و درخواست میکند که محبوبش در پناه خدا محفوظ بماند. شاعر به بیقراری خود اشاره میکند و بیان میکند که تنها کسی که میتواند او را از اندوه و فقر نجات دهد، محبوبش است. او همچنین تأکید میکند که بودن در کنار عشق از مرگ هم بدتر نیست، زیرا پس از مرگ نمیتوان از عشق گفت. در ادامه، شاعر به ناکامی در این شهر و تأثیرات منفی آن اشاره میکند و به احساسات تلخ و عمیق خود پرداخته و از ناکامیها و غمهایش گلایه میکند.
هوش مصنوعی: عزیز من، اگر از مسیر وفا دور باشد، نمیتوانم او را در خانهای در شهر ببینم که از هیاهو و شلوغی دور است.
هوش مصنوعی: زیبایی او چون باغی است پر از میوه، و ما خواستهامان این است که ای خدا، او را از آسیب و گزند دیگران در امان نگهداری.
هوش مصنوعی: یک گدا لباس خود را برای نوشیدن شراب داده است و کسی غیر از سلطان نیست که با ترک زرق و برق و جمال سلطنت، به مقام اعراض از دنیا دست یافته است.
هوش مصنوعی: پادشاهی که به خاطر عظمتش در چشم مردم بزرگ و محبوب بود، اکنون مانند یک مور کوچک در خاک دیده میشود و خانهاش به تلی از خاک تبدیل شده است.
هوش مصنوعی: هر فرد فقیر و بیبضاعتی که به ثروت دسترسی ندارد، هرگز نمیتواند با نیروی خود به چیزی باارزش دست یابد. این نشان میدهد که ظرفیت و توانایی او در برابر ثروت و قدرت واقعی ناچیز است.
هوش مصنوعی: نکنید که نبودن من بهتر از زندگی عاشق است، زیرا پس از مرگ نمیتوان این داستان را در گور او بیان کرد.
هوش مصنوعی: در این شهر، دو در (دروازه) برای خوشی و شادی وجود ندارد، چون در هر لحظه، غم و اندوه مانند سنگی سنگین به سمت دل و زندگیام میزند و هر بار شادیام را خراب میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
درین همسایه شمعی هست و جمعی عاشق از دورش
که ما صد بار گم گشتیم همچون سایه در نورش
وجود بیدلان پست از سواد چین زلف او
روان عاشقان مست از فریب چشم مخمورش
به ایامی نمیشاید ز بامی روی او دیدن
[...]
دل مسکین که می بینی ازینسان بی زر و زورش
به کوی میکده کردند خوبان مفلس و عورش
شراب لعل می نوش من از جام زمرد گون
ا س ت که زاهد افعی وقت است و میسازم بدین کورش
به قصد جام ما در دست دارد سنگها بارب رسد
[...]
شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورش
که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سِماطِ دَهرِ دونپرور ندارد شهدِ آسایش
مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش
بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن
[...]
من و عشقی که دست چرخ را چنبرکند زورش
گذارد درفلاخن کوه قاف عقل راشورش
کمان نرم تیر سخت رادر چاشنی دارد
مشو زنهار ایمن از فریب چشم رنجورش
ز خال دلفریب یار مشکل جان توان بردن
[...]
خداوندا مرا برهان ز دنیا و شر و شورش
به فضل خود نجاتم ده ز کنج آن دل کورش
بده توفیق حکم و حکمت و اخلاص در طاعت
لقای صاحب الامر و تمتع بردن از نورش
امید وصل او دارد مرا در بند این نشأه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.