منم آنکس که عقل را جانم
منم آنکس که روح را مانم
دعوی فضل را چو معنایم
معنی عقل را چو برهانم
گلشن روح را چو صد برگم
باغ دل را هزار دستانم
نثر را نو شکفته بستانم
نظم را دسته بسته ریحانم
دفتر فضل را چو فهرستم
نامه عقل را چو عنوانم
دیده عقل و شرع را نورم
گوهر نظم و نثر را کانم
بحر علمم که واسع الرحمم
کوه حلمم که ثابت ارکانم
از بلندی قدر و پستی جای
آفتابی برج میزانم
گرچه از ساز عیش بی برگم
در نوا بلبل خوش الحانم
بحر و کانم ازان همی خیزد
از دل و دیده لعل و مرجانم
عیب خود بیش ازین نمیدانم
کز عراقم نه از خراسانم
ورنه شاید بگاه نظم سخن
گر عنان ا زفلک نگردانم
گرنه ابرم چرا که بی طمعی
برخس و خار گوهر افشانم
در ره حرص تنگ حوصله ام
در قناعت فراخ میدانم
با چنین معطیان و ممدوحان
شکر حق را که صنعتی دانم
ای بسا عطلت ارزبان بودی
عامل آسیای دندانم
بعد از ایزد که واهب الرزقست
این سه انگشت میدهد نانم
مدح انگشت خویش خواهم گفت
زانکه من جیره خوار ایشانم
چه عجب گر بدینسخن که مراست
حسرتی میبرند اقرانم
شاعرم من نه ساحرم هم نه
پس چه ام سرلطف یزدانم
بی سر و پای تافته گویم
بی دل و دست چفته چوگانم
گاه خندان چو شمع و میگریم
گاه گریان چو ابر و خندانم
دور نبود اگر زروی شرف
یاد گیرد فرشته دیوانم
آه ازین لاف و ژاژ بیهوده
راستی شاعری گرانجانم
تا کی این من چنین و من چونان
چند ازین من فلان و بهمانم
از من این احتمال کس نکند
ور خود اعشی قیس و حسانم
چکنم چون نماند ممدوحی
مدح بر خویشتن همیخوانم
ورنه معلوم هر کسست که من
مرد کی ژاژخای و کشخانم
شکمم از طعام خالی ماند
لاجرم همچو چنگ نالانم
همه احوال خویشتن گفتم
چون بگفتم من از سپاهانم
اینچنین خواجگان دون همت
که همی نام گفت نتوانم
تا دل اندر مدیحشان بستم
بکف نیستی گروگانم
لقمه و خرقه ایست مقصودم
من بدین قدر آخر ارزانم
حاش لله که من بر این طمعم
سگ به از من گراینسخن رانم
غرض از قصه خواندن ایننظمست
ورنه کی من زقوت درمانم
بسته چار میخ طبعم ازان
خسته نه سپهر گردانم
حال من هیچ می نگیرد نظم
ورچه بر اهل نظم سلطانم
همچو شخصی نگاشته بی روح
در کف روزگار حیرانم
من بدین طبع و این جزالت لفظ
راست مسعود سعد سلمانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این متن به معرفی خود و وضعیت خویش میپردازد. او خود را موجودی خردمند و دارای روح میداند که در عالم شعر و ادب حضوری برجسته دارد. او به تحسین دانش و ادب میپردازد و خود را دریایی از علم و کوهی از حلم مینامد. شاعر بر این باور است که فراتر از هرگونه عیب و نقص، وجود او برکت و نور است و به اهمیت قناعت و شکرگزاری اشاره میکند.
او احساسات متناقضی را بازتاب میدهد؛ گاهی شاداب و خوشحال و گاهی غمگین و دلتنگ است. شاعر به انتقاد از بیارزشی برخی افراد و سیاستهای اجتماعی میپردازد و در نهایت تأکید میکند که شاعری و هنر او با وجود تمام دردها و مشکلات وجودیاش، ادامه دارد و او خود را مسعود سعد سلمان، شاعری با طبع هنری خاص میداند.
هوش مصنوعی: من آن کسی هستم که عقل را به زندگی میبخشم و به روح معنا میدهم.
هوش مصنوعی: ادعای فضیلت من مانند معنی است و عقل من مانند دلیلی روشن است.
هوش مصنوعی: بهشت روح من مانند صد برگ گل است و باغ دلم پر از هزار داستان و روایت.
هوش مصنوعی: نثر را به زیبایی و طراوت جدیدی میآورم و شعر را مانند دستهای از ریحان مرتب و زیبا میچینم.
هوش مصنوعی: وقتی فهرستی از فضیلتها را مینویسم، در حقیقت عقل را به عنوان عنوان و سرآغاز آن قرار میدهم.
هوش مصنوعی: من برای عقل و دینم روشنایی هستم و به عنوان منبعی برای نظم و نثر شناخته میشوم.
هوش مصنوعی: من دارای دریایی گسترده از علم هستم و همچون کوهی استوار و پابرجا، صبور و باحلم هستم.
هوش مصنوعی: من از جایگاه بلندی برخوردارم و ارزش و بزرگیام به اندازهی آفتاب در ترازوی راستی و درستی است.
هوش مصنوعی: هرچند که روزهای خوشی را سپری نمیکنم، اما هنوز به زیبایی و دلنوازی میخوانم.
هوش مصنوعی: دریا از دل و چشمانم جریان دارد و تکههای قیمتی مثل لعل و مرجان را از وجودم بیرون میریزد.
هوش مصنوعی: من بیشتر از این عیب خود را نمیشناسم که من اهل عراق هستم و نه از خراسان.
هوش مصنوعی: اگر میخواستم، میتوانستم در هنگام سرودن شعر، به قدری عالی عمل کنم که به راحتی بتوانم ریشههای کلام را به آسمان ببرم.
هوش مصنوعی: اگر من مانند ابر هستم، پس چرا بیهوا و بدون انتظار، مانند گلها و خارها، جواهری را میپاشم؟
هوش مصنوعی: در مسیر حرص و طمع، قدرت تحمل و صبر من محدود است، اما در قناعت و رضایت از آنچه دارم، احساس گستردگی و آزادی میکنم.
هوش مصنوعی: با این افراد سخنچین و آنهایی که مورد ستایش قرار میگیرند، شکر خدا را به جا میآورم چون من این کار را هنری میدانم.
هوش مصنوعی: شاید خواب و آرامش تو باعث شده باشد که من از دندانهایم آسیبی نبینم.
هوش مصنوعی: پس از خداوند که بخشنده روزی است، این سه انگشت نانم را به من میدهند.
هوش مصنوعی: من میخواهم از خوبیهای انگشت خود بگویم، زیرا من به آنها نیازمندم.
هوش مصنوعی: چقدر عجیب است که به خاطر این موضوع، دوستان و هممنازمان حسرت میخورند.
هوش مصنوعی: من شاعر هستم نه جادوگر. پس من چه کسی هستم؟ تنها به لطف خداوند به وجود آمدهام.
هوش مصنوعی: من مانند تافتهای بیسر و پا هستم، بدون دل و بدون دست، همچون توپی که در بازی چوگان به این سو و آن سو میرود.
هوش مصنوعی: گاهی خوشحالم و پر از شادی مانند شمع که روشن است، و گاهی هم غمگین و گریان مانند ابرهایی که باران میبارند.
هوش مصنوعی: اگر فرشتهای که دیوانگیام را به دوش میکشد، بتواند از زیباییهای شرف درس بگیرد، دور از ذهن نخواهد بود.
هوش مصنوعی: ای کاش از این ادعاها و سخنان بیفایده رها میشدیم، که واقعاً برای من شاعری با ارزش و گرانبهاست.
هوش مصنوعی: چقدر باید به این حالتها و ویژگیهای خودم ادامه دهم و به این صفات مختلف وابسته باشم؟
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که هیچکس نمیتواند احتمال دهد که من مانند افرادی چون اعشی، قیس یا حسان هستم. به عبارت دیگر، گویا گوینده به خود اعتماد زیادی دارد و میگوید که نمیتوان او را با دیگر شاعران بزرگ مقایسه کرد.
هوش مصنوعی: چکار کنم وقتی هیچ کسی برای ستایش وجود ندارد، خودم را ستایش کنم؟
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که اگر قرار باشد حقیقت را بیان کنیم، مشخص است که من فردی هستم که با سخنان بیپایه و نادرست نمیپردازم و به دروغگویی اعتقادی ندارم.
هوش مصنوعی: شکمم از غذا خالی است و به همین دلیل مثل چنگی که ناله میزند، مینالم.
هوش مصنوعی: تمام ویژگیها و حالتهایی که از خودم داشتم را بیان کردم، و وقتی آن را بیان کردم، فهمیدم که من از سپاهان هستم.
هوش مصنوعی: برخی از افراد بیهمت و در سطح پایین، به قدری ناتوانند که نمیتوانند حتی نامی از خود ببرند.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به ستایش و تعریف آنها پرداختم، خودم را در دستان نیستی و عدم تسلیم کردهام.
هوش مصنوعی: من تنها به یک لقمه نان و یک لباس ساده نیاز دارم، اما با همین محدودیت هم به نظر میرسد که به اندازه کافی ارزان میآیم.
هوش مصنوعی: من هرگز چنین چیزی را به خودم نسبت نمیدهم که به انتظار چیزی از دیگران باشم. با وقار همانند سگی وفادار، از خودم دور نخواهم شد.
هوش مصنوعی: هدف از قصه خواندن این است که به نکتهای مهم برسیم، وگرنه چرا من باید به دنبال درمان از قوت بروم؟
هوش مصنوعی: نمیتوانم به راحتی از عواطف و احساسات خود دور شوم، حتی اگر بخواهم. زندگی و شرایط کماکان مرا درگیر میکند.
هوش مصنوعی: حالم به هیچ وجه تغییر نمیکند، حتی اگر نظم و ترتیب برای کسانی که به نظم علاقه دارند، اهمیت داشته باشد. من در میان آنها شاهالبیان هستم.
هوش مصنوعی: من مانند کسی هستم که نوشتهای بیروح در دست روزگار دارم و در این دنیا سرگردان و حیرانم.
هوش مصنوعی: من با این طبیعت و این بلاغت کلام، به نام مسعود سعد سلمان شناخته میشوم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آرزومند روی جانانم
برود زار زو همی جانم
آرزو را و درد دوری را
بجز از صبر چیست درمانم
همه چیزی همی توانم کرد
[...]
من که مسعود سعد سلمانم
در کف جود تو گروگانم
میزبانیست تازه روی سخات
من بر او عزیز مهمانم
به همه وقت بار شکر تو را
[...]
به صفت گر چه نقش بی جانم
به نگاری و عاشقی مانم
گه چو عشاق جفت صد ماتم
گه چو معشوق جفت صد جانم
به دور نگم چو روی و موی نگار
[...]
ره فراکار خود نمیدانم
غم من نیستت به غم زانم
عاشقم بر تو و همی دانی
فارغی از من و همی دانم
نکنی جز جفا که نشکیبی
[...]
خبری ده از آن که من دانم
که همی نام گفته نتوانم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.