به کنج مدرسه ای کز دلم خراب ترست
نشسته ام من مسکین بی کس درویش
هنوز از سخن خلق رستگار نیم
به بحر فکر فرو رفته ام ز طالع خویش
دلم همیشه از آن روی پر ز خونابست
که می رسد نمک جور بر جراحت ریش
مرا نه رغبت جاه و نه حرص مال و منال
گرفته ام به ارادت قناعتی در پیش
ندانم از من خسته جگر چه می خواهند
چو نیست با بد و نیکم حکایت از کم و بیش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر در گوشهای از مدرسه نشسته و احساس تنهایی و بیکس بودن میکند. او به عمیقترین افکار خود غرق شده و از بدیهایی که بر او میرسد، غمگین است. دلش از زخمهای گذشته پر از درد است و به خاطر نرسیدن به خواستهها و آرزوهایش، رنج میبرد. او به دنبال جاه و ثروت نیست و به قناعت و رضایت از آنچه دارد، دل خوش کرده است. با این حال، نمیداند دیگران از او چه میخواهند، زیرا برایش فرقی بین بد و خوب نیست.
هوش مصنوعی: من در گوشهای از مدرسه نشستهام، جایی که دلتنگیام بیشتر از هر جا احساس میشود. من تنها و بیکس هستم و احساس فقر و بیپناهی میکنم.
هوش مصنوعی: هنوز از حرفهای مردم نجات پیدا نکردهام و در دریاچه فکر و اندیشه غرق هستم و به سرنوشت خودم فکر میکنم.
هوش مصنوعی: دل من همیشه به خاطر زخم عمیق و دردناک است که هر بار نمک تلخ و ناراحتکنندهای بر آن میپاشند.
هوش مصنوعی: من نه به دنبال شهرت هستم و نه برای ثروت و دارایی تلاش میکنم، بلکه به خاطر ارادت و عشق به قناعت، در این مسیر قدم برداشتهام.
هوش مصنوعی: نمیدانم از من که دلش از دستم خسته است چه توقعی دارد؛ چون من دیگر هیچ تفاوتی بین خوب و بد نمیبینم و در زندگیام خبری از افزایش و کاهش وجود ندارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور
به خدمت آمد، نیکو سگال و نیک اندیش
پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال
که: باز گردد پیر و پیاده و درویش؟
رهی سوار و جوان و توانگر از ره دور
بخدمت آمد نیکو سگال و نیک اندیش
پسند باشد مر خواجه را پس از ده سال
که باز گردد پیر و پیاده و درویش
چو بینی آن خر بدبخت را ملامت نیست
که بر سکیزد چون من فرو سپوزم بیش
چنان بدانم من جای غلغلیجگهش
کجا بمالش اول فتد بخنده خریش
نزار و تافته گشتم بسان ساروی تو
مکن بترس ز ایزد ز عاقبت بندیش
چو مته تو شدم در غم تو سرگردان
بسان چوب تو از اسکنه شدم دلریش
همیشه هجران جویی بسان اره خود
[...]
شهاب دین موید که بر سپهر هنر
بنور خاطری از آفتاب و از مه بیش
بآفتاب و به مه آن کند طبیعت تو
که آفتاب بخوامیش و ماهتاب بخویش
عطارد از تو برد بر فلک بغیرت و رشک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.