لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
جهان ملک خاتون

از حال من نگار مرا گر خبر شود

چون زلف خاطرش همه در یکدگر شود

از آه دل بجز لب خشکم چه حاصلست

از خون دیده دامن من گرچه تر شود

هرگز گمان مبر که خیال رخت دمی

از دیده دور گردد و از دل بدر شود

بیچاره دل گناه ندارد ولی چه سود

دانم یقین که در سر کار نظر شود

ای دیده تا به چند بریزی تو خون من

کز دیده حال زار دلم زارتر شود

پیک نظر فرست مگر تا ببیندش

ورنه غذای روح ز خون جگر شود

دل گفت با دو دیده که مردم گواه من

کان دیده را ببیند و حالش بتر شود

ای دل صبور باش به هجران و دم مزن

نومید هم مباش چه دانی مگر شود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

هر ساعتی ز عشق تو حالم دگر شود

وز دیدگان کنارم همچون شمر شود

از چشم خون فشانم نشگفت اگر مرا

از خون سر مژه چو سر نیشتر شود

راز من و تو اشگ دو چشم آشکار کرد

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

ایخسروی که هر که کند بندگی تو

هم تاج بخش گردد و هم تاجور شود

هر دم ببندگی تو این خیمه کبود

چون خر گه ایستاده و بسته کمر شود

جان خرد ز خلق تو مشگ تبت برد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جمال‌الدین عبدالرزاق
سعدی

گر هیمه عود گردد و گر سنگ در شود

مشنو که چشم آدمی تنگ پر شود

حکیم نزاری

ما را نه ممکن است که از تو به سر شود

گر حکمِ آفرینشِ عالم دگر شود

آرام نیست یک نفسم در فراقِ تو

صبرم میسّر از تو دریغا اگر شود

گر جرمِ آفتاب بپوشد شگفت نیست

[...]

امیرخسرو دهلوی

ناگاه پیش ازان که کسی را خبر شود

آن بیوفای عهد شکن را سفر شود

کردند آگهم که فلان رفت و دور رفت

نزدیک بود کز تن من، جان به در شود

او می رود چو جان و مرا هست بیم آن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه