بلبل صفت از عشق تو فریاد زنانم
ای دوست بجز مدح و ثنای تو ندانم
من دم نزنم بی تو و یاد تو از آن روی
در همت عالی همه نیکست زبانم
چون سوسن آزاد که او جمله زبانست
بر یاد تو سرتاسر دل جمله زبانم
ساکن شده ام بر سر کویش به امیدی
باشد که سرآید ز جهان سرو روانم
فریادرس ای دوست که فریادرسم نیست
کز چرخ گذشتست ز جور تو فغانم
در وصف دهان و لب و دندان که تو داری
رای تو اگر راه دهد دُر بچکانم
زنهار عنایت ز من خسته مگردان
چون بر کرم تست امید دو جهانم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق عمیق و شوق شاعر به معشوقش است. شاعر از عشق خود فریاد میزند و بیان میکند که هیچ چیز جز ستایش و مدح محبوبش برایش معنا ندارد. او در غم دوری از محبوب، به یاد او زندگی میکند و آرزو دارد که روزی به وصالش برسد. شاعر احساس یأس و ناامیدی را از ظلم روزگار بیان میکند و از محبوبش درخواست رحمت و توجه دارد، چرا که بودن او تنها امید و دلگرمی اوست.
هوش مصنوعی: ای دوست، من در عشق تو چون بلبل میخوانم و فریاد میزنم، و جز ستایش و تمجید از تو چیزی نمیدانم.
هوش مصنوعی: من بدون تو حرفی نمیزنم و یاد تو باعث میشود که با عزت و اراده بالایی به همه چیز نگاه کنم.
هوش مصنوعی: از زیبایی تو مانند سوسن آزاد، دل من پر از احساسات و حرفهایی است که به یاد تو به زبان میآید.
هوش مصنوعی: در کنار کوچهات زندگی میکنم، امیدوارم روزی سرانجام از این دنیا رهایی یابم و به آرامش برسم.
هوش مصنوعی: ای دوست، کمکی نکن که من در این دنیا یاری ندارم. از شدت ظلم تو، آسمان هم از من فریاد میکشد.
هوش مصنوعی: اگر نظر و راهنمایی تو اجازه دهد، میتوانم از زیبایی دهان، لبها و دندانهایت همچون مروارید بگویم و تو را ستایش کنم.
هوش مصنوعی: از تو خواهش میکنم که مرا رها نکن، چون امید من به لطف و کرم تو بستگی دارد و این امید دنیای من را شکل میدهد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
هر گه که به تو در نگرم خیره بمانم
من روی تو را ای بت مانند ندانم
هر گه که برآیی به سر کو به تماشا
خواهم که دل و دیده و جان بر تو فشانم
هجرانت دمار از من بیچاره برآورد
[...]
جانا ز غم عشق تو امروز چنانم
کاندر خم زلف تو توان کرد نهانم
بر چهره عیان گشت به یکبار ضمیرم
وز دیده نهان کرد به یکبار نشانم
زین بیش ممان در غم خویشم که از این پس
[...]
چون آینه رازنما باشد جانم
تانم که نگویم نتوانم که ندانم
از جسم گریزان شدم از روح بپرهیز
سوگند ندانم نه از اینم نه از آنم
ای طالب بو بردن شرط است به مردن
[...]
ماهی رود و من همه شب خواب ندانم
وه این چه حیات است که من می گذرانم
گفتی که «چسانی، ز غمم باز نگویی؟»
من با تو چه گویم، چو ندانم که چسانم؟
یک شب ز رخ خویش چراغیم کرم کن
[...]
درهجر تو درمان دل خسته ندانم
زان پیش که روزی به غمت میگذرانم
گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم
آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم
بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.