گنجور

زبور عجم

 
اقبال لاهوری
اقبال لاهوری » زبور عجم
 

به خوانندهٔ کتاب زبور : می شود پردهٔ چشمم پر کاهی گاهی

حصه اول : ز برون در گذشتم ز درون خانه گفتم

دعا : یارب درون سینه دل با خبر بده

عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد: «عشق شور انگیز را هر جاده در کوی تو برد»

درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست؟ : درون سینهٔ ما سوز آرزو ز کجاست

غزل سرای و نواهای رفته باز آور : غزل سرای و نواهای رفته باز آور

ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را : ایکه ز من فزدوه ئی گرمی آه و ناله را

از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی : از مشت غبار ما صد ناله برانگیزی

من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم : من اگرچه تیره خاکم دلکیست برگ و سازم

بصدای درمندی بنوای دلپذیری : بصدای درمندی بنوای دلپذیری

بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را : بر سر کفر و دین فشان رحمت عام خویش را

نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست : نوای من از آن پر سوز و بیباک و غم انگیزست

دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره : دل دیده ئی که دارم همه لذت نظاره

گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست : گرچه شاهین خرد بر سر پروازی هست

این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من است : این جهان چیست صنم خانهٔ پندار من است

فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین : فصل بهار این چنین بانگ هزار این چنین

برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا : برون کشید ز پیچاک هست و بود مرا

خیز و بخاک تشنه ئی بادهٔ زندگی فشان : خیز و بخاک تشنه ئی بادهٔ زندگی فشان

تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم : تو باین گمان که شاید سر آستانه دارم

نظر به راه نشینان سواره می گذرد : نظر به راه نشینان سواره می گذرد

بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به : بر عقل فلک پیما ترکانه شبیخون به

یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه : یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه

عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست : عقل هم عشق است و از ذوق نگه بیگانه نیست

سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو : سوز و گداز زندگی لذت جستجوی تو

درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی : درین محفل که کار او گذشت از باده و ساقی

ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز : ساقیا بر جگرم شعلهٔ نمناک انداز

از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده : از آن آبی که در من لاله کارد ساتگینی ده

ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم : ز هر نقشی که دل از دیده گیرد پاک میآیم

دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده : دل بی قید من با نور ایمان کافری کرده

ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می خواهی : ز شاعر ناله مستانه در محشر چه می خواهی

نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانی : نه در اندیشهٔ من کار زار کفر و ایمانی

مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست : مرغ خوش لهجه و شاهین شکاری از تست

خوشتر ز هزار پارسائی : خوشتر ز هزار پارسائی

بر جهان دل من تاختنش را نگرید : بر جهان دل من تاختنش را نگرید

مرا براه طلب بار در گل است هنوز : مرا براه طلب بار در گل است هنوز

زمستان را سرآمد روزگاران : زمستان را سرآمد روزگاران

هوای خانه و منزل ندارم : هوای خانه و منزل ندارم

از چشم ساقی مست شرابم : از چشم ساقی مست شرابم

شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی : شب من سحر نمودی که به طلعت آفتابی

درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر : درین میخانه ای ساقی ندارم محرمی دیگر

بجهان دردمندان تو بگو چه کار داری : بجهان دردمندان تو بگو چه کار داری

اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی : اگر نظاره از خود رفتگی آرد حجاب اولی

نور تو وانمود سپید و سیاه را : نور تو وانمود سپید و سیاه را

بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش است : بده آندل که مستی های او از بادهٔ خویش است

کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را : کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را

این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا : این دل که مرا دادی لبریز یقین بادا

رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت : رمز عشق تو به ارباب هوس نتوان گفت

یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی : یاد ایامی که خوردم باده ها با چنگ و نی

انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را : انجم بگریبان ریخت این دیدهٔ تر ما را

خاور که آسمان بکمند خیال اوست : خاور که آسمان بکمند خیال اوست

فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را : فرصت کشمکش مده این دل بی قرار را

جانم در آویخت با روزگاران : جانم در آویخت با روزگاران

به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را : به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را

بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را : بحرفی می توان گفتن تمنای جهانی را

چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را : چند بروی خودکشی پردهٔ صبح و شام را

نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم : نفس شمار به پیچاک روزگار خودیم

به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد : به فغان نه لب گشودم که فغان اثر ندارد

ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم : ما که افتنده تر از پرتو ماه آمده ایم

ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر : ای خدای مهر و مه خاک پریشانی نگر

’شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو» : ’شاخ نهال سدره ئی خار و خس چمن مشو»

دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم : دو عالم را توان دیدن بمینائی که من دارم

بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد : بر خیز که آدم را هنگام نمود آمد

مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند : مه و ستاره که در راه شوق هم سفرند

درون لاله گذر چون صبا توانی کرد : درون لاله گذر چون صبا توانی کرد

اگر به بحر محبت کرانه می خواهی : اگر به بحر محبت کرانه می خواهی

زمانه قاصد طیار آن دلآرام است : زمانه قاصد طیار آن دلآرام است

دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت : دگر ز ساده دلیهای یار نتوان گفت

خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود است : خرد از ذوق نگه گرم تماشا بود است

غلام زنده دلانم که عاشق سره اند : غلام زنده دلانم که عاشق سره اند

لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز : لاله این چمن آلودهٔ رنگ است هنوز

تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند : تکیه بر حجت و اعجاز و بیان نیز کنند

چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کش : چو موج مست خودی باش و سر بطوفان کش

خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون : خضر وقت از خلوت دشت حجاز آید برون

ز سلطان کنم آرزوی نگاهی : ز سلطان کنم آرزوی نگاهی

با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن : با نشئه درویشی در ساز و دمادم زن

هوس هنوز تماشا گر جهانداری است : هوس هنوز تماشا گر جهانداری است

فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است : فرشته گرچه برون از طلسم افلاک است

عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست : عرب که باز دهد محفل شبانه کجاست

مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز : مانند صبا خیز و وزیدن دگر آموز

ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز : ای غنچه خوابیده چو نرگس نگران خیز

جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد : جهان ما همه خاک است و پی سپر گردد

باز بر رفته و آینده نظر باید کرد : باز بر رفته و آینده نظر باید کرد

خیال من به تماشای آسمان بود است : خیال من به تماشای آسمان بود است

از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست : از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیست

شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است : شراب میکدهٔ من نه یادگار جم است

لاله صحرایم از طرف خیابانم برید : لاله صحرایم از طرف خیابانم برید

سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید : سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسید

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد : عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد

درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است : درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر است

ما از خدای گم شده ایم او بجستجوست : ما از خدای گم شده ایم او بجستجوست

خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب : خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناب

گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون : گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برون

گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر : گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذر

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است : زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی : برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهی

گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم : گنهکار غیورم مزد بی خدمت نمی گیرم

جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است : جهان کورست و از آئینهٔ دل غافل افتاد است

نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را : نیابی در جهان یاری که داند دلنوازی را

علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست : علمی که تو آموزی مشتاق نگاهی نیست

چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن : چو خورشید سحر پیدا نگاهی می توان کردن

کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی: کشیدی باده ها در صحبت بیگانه پی در پی

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است: عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند : بیا که خاوریان نقش تازه ئی بستند

عشق را نازم که بودش را غم نابود نی : عشق را نازم که بودش را غم نابود نی

بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند : بر دل بیتاب من ساقی می نابی زند

فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی : فروغ خاکیان از نوریان افزون شود روزی

ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیق : ز رسم و راه شریعت نکرده ام تحقیق

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب : از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

بینی جهان را خود را نبینی : بینی جهان را خود را نبینی

من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها : من هیچ نمی ترسم از حادثهٔ شب ها

تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود : تو کیستی ز کجائی که آسمان کبود

دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا : دیار شوق که درد آشناست خاک آنجا

می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست : می دیرینه و معشوق جوان چیزی نیست

قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند : قلندران که به تسخیر آب و گل کوشند

دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا : دو دسته تیغم و گردون برهنه ساخت مرا

مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهم : مثل شرر ذره را تن به تپیدن دهم

خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها : خودی را مردم آمیزی دلیل نارسائی ها

چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما : چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

دم مرا صفت باد فرودین کردند : دم مرا صفت باد فرودین کردند

گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد : گذر از آنکه ندیدست و جز خبر ندهد

در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را : در این صحرا گذر افتاد شاید کاروانی را

ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ است : ترا نادان امید غمگساریها ز افرنگ است

بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو : بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو

جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این : جهان رنگ و بو پیدا تو میگوئی که راز است این

از داغ فراق او در دل چمنی دارم : از داغ فراق او در دل چمنی دارم

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم : به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

این هم جهانی آن هم جهانی : این هم جهانی آن هم جهانی

بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله : بهار آمد نگه می غلطد اندر آتش لاله

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید : صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

باز این عالم دیرینه جوان می بایست : باز این عالم دیرینه جوان می بایست

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت : لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

هنگامه را که بست درین دیر دیر پای : هنگامه را که بست درین دیر دیر پای

ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ : ای لاله ای چراغ کهستان و باغ و راغ

من بندهٔ آزادم عشق است امام من : من بندهٔ آزادم عشق است امام من

کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشت : کم سخن غنچه که در پردهٔ دل رازی داشت

خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده : خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من : به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من

تمهید : ز جان خاور آن سوز کهن رفت

بندگی نامه : گفت با یزدان مه گیتی فروز

موسیقی : مرگ ها اندر فنون بندگی

مذهب غلامان : در غلامی عشق و مذهب را فراق

در فن تعمیر مردان آزاد : یک زمان با رفتگان صحبت گزین