گنجور

 
همام تبریزی

من به اومید تو از راه دراز آمده‌ام

ناز بگذار دمی چون به نیاز آمده‌ام

رهروان را به شب تار دلیلی باید

من به بوی خوش آن زلف دراز آمده‌ام

شمع بی زحمت پروانه نباشد بنشان

کامشبی در هوس گفتن راز آمده‌ام

پیش از این هر نفسم بود خیالی و اکنون

با تو یک رنگ شدم وز همه باز آمده‌ام

مرغ دل بر سر زلفت به فغان می‌گوید

چیست تدبیر که در چنگل باز آمده‌ام

با دلم سلسله زلف تو گوید خوش باش

منم آن بند که دیوانه‌نواز آمده‌ام

عاشقان راست نمازی و دگر محرابی

بیش ابروی تو از بهر نماز آمده‌ام

جان حقیقت به لب چون شکرت خواهم داد

تا نگویی که به تزویر و مجاز آمده‌ام

تا فراق تو به غارت نبرد جان همام

به شفاعت ز در وصل تو باز آمده‌ام

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

سوی من بین که ز هجرت به گداز آمده ام

روی بنمای که پیشت به نیاز آمده ام

به سر زلف درازت کششی داشتمی

زان کشش به شبهای دراز آمده ام

از تو رفتم، چه کنم صبر چو نتوانستم

[...]

سحاب اصفهانی

باز بر درگهت ای مایهٔ ناز آمده‌ام

خشمگین رفته به صد عجز و نیاز آمده‌ام

رفتن از رشک رقیب آمدن از غایت شوق

بارها رفته‌ام از آن در و بازآمده‌ام

کرده‌ام طی به امید ره شوقت رحمی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه