گنجور

 
هلالی جغتایی

مرا ز عشق تو صد گونه محنت و المست

هزار محنت و با محنتی هزار غمست

اگر چه با من مسکین بسی جفا کردی

زیاده ساز جفا را، که این هنوز کمست

تویی حیات من و من ز فرقتت بیمار

بیا، که یک دو سه روزی حیات مغتنمست

بیا و بر سر بیمار خود دمی بنشین

مرو، که آنچه تمنای تست دم بدمست

کرم نمودی و بر جان من جفا کردی

ز جانب تو مرا هر چه میرسد کرمست

بزیر پای تو افتاد و خاک شد عاشق

اگر چه خاک شد، اما هنوز در قدمست

هلالی از سر کویت وداع کرد و برفت

تو زنده باش، که او را عزیمت عدمست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
وطواط

فدای بلخ دل من،که روضهٔ ارمست

حریم او بامان همچو بیضهٔ حرمست

همه سعادت بلخ و همه سلامت او

که بیضهٔ حرمست و چو روضهٔ ارمست

نه بحر و چرخ و لیکن چو بحر و چرخ مقیم

[...]

خواجوی کرمانی

ترا که موی میان هم وجود و هم عدمست

دو زلف افعی صحاک و چهره جام جمست

بتیرگی شده آشفته تر حقیقت شرع

سواد زلف تو گوئی که رای بوالحکمست

ز دور چرخ شبی این سؤال می کردم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
قاسم انوار

بهر کجا که رسد عشق شاه محترمست

صفات عشق تو گفتن نشانه کرمست

مرو بپیش، که ترسم که باز گردانند

که علت حدثان نفی معنی قدمست

بدان که: جان تهی همچو جسم بی جانست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از قاسم انوار
بابافغانی

خرام سر و تو جان را حیات دمبدمست

نهال قد ترا آب خضر در قدمست

خوشم بنقش جمالت که در صحیفه ی حسن

مراد از قلم آفرینش این رقمست

بغیر آن رخ چون گل که تا ابد باقیست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بابافغانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه