مرا ز عشق تو صد گونه محنت و المست
هزار محنت و با محنتی هزار غمست
اگر چه با من مسکین بسی جفا کردی
زیاده ساز جفا را، که این هنوز کمست
تویی حیات من و من ز فرقتت بیمار
بیا، که یک دو سه روزی حیات مغتنمست
بیا و بر سر بیمار خود دمی بنشین
مرو، که آنچه تمنای تست دم بدمست
کرم نمودی و بر جان من جفا کردی
ز جانب تو مرا هر چه میرسد کرمست
بزیر پای تو افتاد و خاک شد عاشق
اگر چه خاک شد، اما هنوز در قدمست
هلالی از سر کویت وداع کرد و برفت
تو زنده باش، که او را عزیمت عدمست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر از عشق و دردهای ناشی از آن میگوید. او به محنتهای بسیار که از عشق میکشد اشاره میکند و میگوید با وجود جفاهایی که معشوق به او کرده، هنوز احساس میکند که اینها کم است. او خواهان دیدار معشوق خود است، زیرا فرقت از او برایش دردناک است. شاعر به عشق و ارادتش به معشوق تاکید میکند و میگوید حتی اگر عاشق خاک شود، باز هم در پای معشوق باقی میماند. در انتها، از رفتن هلالی که به سر کوی معشوق رفته یاد میکند و میگوید او از عشق رخت بر بسته، اما معشوق باید زنده بماند.
هوش مصنوعی: من از عشق تو انواع دردها و رنجها را تحمل کردهام؛ هزاران مشکل دارم و هر یک از آنها هزار غم به همراه دارد.
هوش مصنوعی: هرچند بر من بیچاره ظلمهای زیادی کردی، اما باز هم بر ظلمهایت بیفزا، زیرا این میزان هنوز کم است.
هوش مصنوعی: تو زندگی من هستی و من از جداییات رنج میکشم. بیا که تنها چند روز از عمر باقیماندهام مهم است.
هوش مصنوعی: بیا و لحظهای کنار بیمار خود بنشین و نرو، چون آنچه تو آرزو میکنی، در هر نفس بیخبر از تو در حال تحقق است.
هوش مصنوعی: تو به من خوبی کردهای ولی با این حال به من ظلم هم کردهای. از سوی تو هرچه به من میرسد، فقط خوبی است.
هوش مصنوعی: عاشق به خاطر عشقش به تو، به زیر پاهایت افتاده و به گرد و غبار تبدیل شده است. هرچند که خاک شده، اما هنوز در کنار و همراه توست.
هوش مصنوعی: هلالی از سر کوچهات خداحافظی کرد و رفت. تو خوش باش، زیرا او به سمت نیستی میرود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
فدای بلخ دل من،که روضهٔ ارمست
حریم او بامان همچو بیضهٔ حرمست
همه سعادت بلخ و همه سلامت او
که بیضهٔ حرمست و چو روضهٔ ارمست
نه بحر و چرخ و لیکن چو بحر و چرخ مقیم
[...]
ترا که موی میان هم وجود و هم عدمست
دو زلف افعی صحاک و چهره جام جمست
بتیرگی شده آشفته تر حقیقت شرع
سواد زلف تو گوئی که رای بوالحکمست
ز دور چرخ شبی این سؤال می کردم
[...]
بهر کجا که رسد عشق شاه محترمست
صفات عشق تو گفتن نشانه کرمست
مرو بپیش، که ترسم که باز گردانند
که علت حدثان نفی معنی قدمست
بدان که: جان تهی همچو جسم بی جانست
[...]
خرام سر و تو جان را حیات دمبدمست
نهال قد ترا آب خضر در قدمست
خوشم بنقش جمالت که در صحیفه ی حسن
مراد از قلم آفرینش این رقمست
بغیر آن رخ چون گل که تا ابد باقیست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.