اگر بلطف بخوانی وگر بجور برانی
تو پادشاهی و ما بنده توایم، تو دانی
ترا، اگر چه نیاز کسی قبول نیفتد
من از جهان بتو نازم که نازنین جهانی
بهر کسی که نشستی مرا بخاک نشاندی
دگر بکس منشین، تا بر آتشم ننشانی
بهر کجا که رسیدم ز خوبی تو شنیدم
چو روی خوب تو دیدم هنوز بهتر از آنی
بغیر جان دگری نیست در دل تنگم
امید هست که آن هم نماند و تو بمانی
طریق مهر تو ورزم بهر صفت که توانم
تو نیز مرحمتی کن بآن قدر که توانی
ز روی شوق هلالی هوای بزم تو دارد
درین هوس غزلی گفت، تا بلطف بخوانی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به ستایش معشوق میپردازد و بیان میکند که اگر او با نیکی و محبت با او رفتار کند، او را چون پادشاهی عزیز میدارد و خود را بنده او میداند. او اشاره میکند که حتی اگر کسی به او احتیاجی نداشته باشد، او هنوز هم به خاطر زیبایی و ویژگیهای معشوق به او افتخار میکند. شاعر از عمق عشقش سخن میگوید و میگوید که در دلش تنها یک عشق وجود دارد و به امید ماندن معشوق است. او در نهایت از معشوق میخواهد که محبتش را نشان دهد و به او لطف کند. شعر با اشاره به زیبایی معشوق و عشق شاعر به او پایان مییابد.
هوش مصنوعی: اگر با مهربانی و محبت برخورد کنی، ما هم به تو احترام میگذاریم و به تو خدمت میکنیم. این موضوع کاملاً واضح است.
هوش مصنوعی: اگرچه دیگران به تو اهمیت نمیدهند، من به خاطر تو به جهان افتخار میکنم، چون تو برای من عزیزترین هستی.
هوش مصنوعی: هر کسی که با من نشسته، باعث شده است که به خاک بیفتم. پس دیگر با کسی ننشین، تا مرا بر آتش خشم خود نگذاری.
هوش مصنوعی: هر جا که رفتم، از زیبایی تو صحبت میکردند. اما وقتی خودت را دیدم، فهمیدم که هنوز هم بهتر از آنچه شنیدهام هستی.
هوش مصنوعی: در دل تنگ و عاطفی من فقط جان خودم وجود دارد و امیدوارم که آن هم دوام نیاورد و تو همیشه باشی.
هوش مصنوعی: در راه محبت تو تلاشی میکنم به اندازهای که میتوانم، تو نیز لطفی کن به حدی که از دستت برمیآید.
هوش مصنوعی: از روی شوق، هلالی (که شاید به طرف عشق یا محبوب اشاره داشته باشد) خواهان برگزاری محفل تو است. در این حال، غزل و شعری را سروده تا تو با لطف و محبت آن را بخوانی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی
که کس نمیدهد از تو به هیچ جای نشانی
به هیچ جای نشانی نداد هیچ کس از تو
نشانی از تو کسی چون دهد که برتر از آنی
عجب بماندهام از ذات و از صفات تو دایم
[...]
دلم ز روح سحرگه سوال کرد به لفظی
چنانکه آب خجل گشت از او به گاه روانی
که چیست در همه عالم به طبع موجب صحت
که کیست در همه گیتی سجود حاتم ثانی
جواب داد دلم را که ای بر اسب تفکر
[...]
ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
مرا بپرس کجا برد آن طرف که ندانی
بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم
بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی
یکی دمیم امان ده که عقل من به من آید
[...]
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
[...]
چو تازه کرد جهان نوبهار و رفت خزانی
تهیست دستم ساقی بیار باده که جانی
وگر چو دستِ من است ای پسر تهی شده مشکت
دو اسبه از پیِ می شاید ار الاغ دوانی
چه گونه فوت توان کرد خاصه موسمِ گلها
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.