من بنده کمین و تو سلطان کشوری
روزی به چشم لطف برین بنده بنگری
جان و دلست صورت و جسم لطیف تو
روح مجسمیّ و حیات مصوری
گفتی: هلاک شو، که به سوی تو بنگرم
اینک هلاک میشوم، ای کاش بنگری!
در هر گذر که باشم و بینی مرا ز دور
نزدیک من رسیّ و نبینیّ و بگذری
یوسف به حُسن از همه خوبان نکوترست
اما عزیز من، تو ازان هم نکوتری
ای دل، که پابکوی ملامت نهاده ای
باور مکن که: سر بسلامت برون بری
داری نظر بحال همه از ره کرم
اما نظر بحال هلالی ستمگری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی عشق و وابستگی شاعر به معشوقش صحبت میکند. شاعر خود را بندهای میداند که معشوقش سلطان است و از او تمنا دارد که نگاهی به او بیندازد. شاعر میگوید که جان و دل او در گرو معشوق است و حس میکند که از عشق هلاک میشود. او اشاره میکند که معشوقش از همه زیباتر است و این زیبایی او را خاصتر میکند. در نهایت، شاعر به دل خود میگوید که امیدوار نباشد که از ملامت و درد عشق رهایی یابد، چون با دلش در وضعیت دشواری قرار دارد.
هوش مصنوعی: من یک بندهٔ خاضع هستم و تو شاه مملکتی. روزی با نگاهی مهربان به این بندهٔ خودت نگاه خواهی کرد.
هوش مصنوعی: تو زیبا و لطیفی؛ جان و دل من هستند و وجود تو همچون روحی تجسم یافته و زندگیای در دل تصویر است.
هوش مصنوعی: تو گفتی که من باید نابود شوم تا به تو نگاه کنم، و اکنون در حال نابودیام، ای کاش تو هم به من نگاه کنی!
هوش مصنوعی: هر جا که باشم و تو از دور مرا ببینی، به من نزدیک شو، اما اگر به من نرسی و فقط بگذری، مرا نخواهی دید.
هوش مصنوعی: یوسف از نظر زیبایی نسبت به همه خوبان برتر است، اما عزیز من، تو از او هم زیباتری.
هوش مصنوعی: ای دل، تو که خود را در معرض ملامت و سرزنش قرار دادهای، باور نکن که به راحتی میتوانی از این وضعیت نجات پیدا کنی و به سلامت بیرون بیایی.
هوش مصنوعی: تو با لطف و کرمت به حال همه نگاهی داری، اما به حال هلالی که ستمگری است، توجهی نمیکنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای اَبر بهمنی که به چشم من اندری
تن زن زمانکی و بیاسای و کم گری
این روز و شب گریستن زاروار چیست
نه چون منی غریب و غم عشق برسری
بر حال من گری که بباید گریستن
[...]
برگ گل سپید به مانند عبقری
برگ گل دو رنگ به کردار جعفری
برگ گل مُوَرَّدِ بشکفتهٔ طری
چون روی دلربای من، آن ماه سعتری
پوشیده مشگ ز ابر سیه چرخ چنبری
کافور بر گرفت ز که باد عنبری
از گل زمین شده چو تذروان هندوی
وز ابر آسمان چو پلنگان بربری
از سنگ خاره گشت گلاب و عرق روان
[...]
ای فال گیر کودک فالم ز روی تو
با روشنایی مه و با سعد مشتری
هستت ز نخ بلورین گوی و در آن بلور
پیدا خیال حسن لطیفی و دلبری
دارند صورت پری اندر بلور و تو
[...]
ای پیشکار تخت تو کیوان و مشتری
ای نجم شرق و غرب ترا گشته مشتری
در جرم عقل طبعی و در جسم عدل جان
بر شخص فضل دستی و بر عرض حق سری
اقبال را به همت بهتر طلیعه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.