گنجور

 
هلالی جغتایی

نه رحم در دل یار و نه صبر در دل من

اجل کجاست؟ که بس مشکلست مشکل من

ز مهوشان طمع مهر کرده ام، هیهات!

زهی خیال کج و آرزوی باطل من

ز منزلی، که منم، ره بعیش نتوان برد

که رهگذار غم افتاده است منزل من

بداغ لاله رخان چون برون روم زین باغ

گل دگر ندهد غیر لاله از گل من

مگو که: در دل تو زنگ بسته پیکانم

که تخم مهر و وفا سبز گشت در دل من

همه متاع جهان را بنیم جو نخرم

کزین معامله بی حاصلست حاصل من

بدست دوست، هلالی، مرا ز قتل چه باک؟

اگر هلاک شوم جان فدای قاتل من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فیض کاشانی

بیا بیا که نمانده است صبر در دل من

بیا بیا که نمانده است آب در گل من

هزار عقده مشگل مراست از تو بدل

بیا بیا بگشا عقده‌های مشگل من

ز فرقت تو جنون بر سر جنون آمد

[...]

نیر تبریزی

هوای زلف تو تا جا گرفته در دل من

بجز خیال پریشان نبوده حاصل من

ز حیرت تو نماند مرا محال جواب

اگر بحشر رود پرسشی ز قاتل من

خیال روی توام آرزوست شب در خواب

[...]

صفای اصفهانی

به تار موی بتی شد سلاسل دل من

ببین به ضعف که یک موی شد سلاسل من

کشیده ابروی آن ترک نیم‌مست کمان

پی شکار دل این مرغ نیم بسمل من

به پرده دیدم و بی‌پرده در شمائل او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه