گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۱

 
هلالی جغتایی
هلالی جغتایی » غزلیات
 

عیدست، برون آی که حیران تو گردم

قربان خودم ساز، که قربان تو گردم

خاکم به رهت، جلوه‌کنان، رخش برانگیز

تا خیزم و گرد سر تو گردم

جمعیت آسوده‌دلان از دل جمع‌ست

جمعیت من آن که، پریشان تو گردم

زین گونه که از شادی وصلت خبرم نیست

مشکل که خلاص از غم هجران تو گردم

من عاجزم از خدمت مهمان خیالت

این خود چه خیال‌ست که مهمان تو گردم؟

تا یافتم از شادی وصل تو حیاتی

ترسم که هلاک از غم هجران تو گردم

بر خاک درت من که و تشریف غلامی؟

ای کاش توانم سگ دربان تو گردم

گفتی که به جان بندهٔ ما باش هلالی

تا جان بودم بندهٔ فرمان تو گردم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: منبع هلالی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

طاهر نوشته:

شعری دروصف عیداست که موضوعی عاشقانه ازعشق هلالی دارداحتمالا هلالی شاعریس که زیرمجموعه ی سعدیس

کانال رسمی گنجور در تلگرام