گنجور

 
هلالی جغتایی

نیست حد آن که گویم: بنده روی توام

دیگری گر بنده باشد، من سگ کوی توام

چشم شوخت ناوک اندازست و ابرویت کمان

کشته چشم تو و قربان ابروی توام

بر امید آنکه یک دشنام روزی بشنوم

سالها شد، جان من، کز جان دعاگوی توام

گرچه، ای بد خوی من، خوی تو عاشق کشتنست

ترک خوی خود مکن، من کشته خوی توام

گر دل من سدره و طوبی نجوید دور نیست

زانکه من در آرزوی سرو دلجوی توام

چند گویی: پای در دامن کش و این سو میا

پا کشیدن چون توان؟ چون دل کشد سوی توام

رنجه کردی ساعد و خون هلالی ریختی

تا قیامت شرمسار دست و بازوی توام

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خیالی بخارایی

گرچه روزی چند دور از کعبهٔ روی توام

هرکجا هستم من مسکین دعاگوی توام

از ره صورت به صد روی از تو مهجورم ولی

چون به معنی بنگری بنشسته پهلوی توام

خاک گشتم بر سر راه وفا و همچنان

[...]

جامی

چند روزی می برد بخت بد از کوی توام

باز قلاب محبت می کشد سوی توام

دور ازین در هم منت گویم دعا هم جان و دل

هر کجا هستم به جان و دل دعاگوی توام

سوی خود می خوانیم چون آمدم می رانیم

[...]

فضولی

بسته شد بر رشته جان موی گیسوی توام

می کشد هر سو که می افتد گره سوی توام

بس که می گردد بگرد ماه رخسارت ز رشک

کرد مانند سر مویی سر موی توام

در دل از تأثیر مهرست این که همچون ماه نو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه