گنجور

 
هلالی جغتایی

دردمندم، گر مرا درمان نباشد، گو: مباش

دردمندان ترا گر جان نباشد، گو: مباش

گر غریبی بر سر کویت بمیرد، گو: بمیر

ور گدایی بر در سلطان نباشد، گو: مباش

چند روزی با جمالت عشق پنهان باختم

بعد ازین این قصه گر پنهان نباشد، گو: مباش

عاشق دیوانه ام، سامان کار از من مجوی

عاشق دیوانه را سامان نباشد، گو: مباش

در بتان دل بسته ام، دیگر مرا با دین چکار؟

بت پرستم، گر مرا ایمان نباشد، گو، مباش

گر هلالی از سر کویت بزاری رفت، رفت

این چنین خاری درین بستان نباشد، گو: مباش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کمال خجندی

لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش

بت‌پرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش

دیگری گر بر سر جان می‌کشد خود را رواست

من به جانان زنده‌ام گر جان نباشد گو مباش

کار وصل او اگر آسان برآید دولتی‌ست

[...]

نظام قاری

گر مرا با درد تو درمان نباشد گو مباش

عاشق روی توام گر جان نباشد گو مباش

جامه ام کرباس بس کتان نباشد گو مباش

ورچه بالاپوش تابستان نباشد گو مباش

بستن لنکوته در ایام گرما راحتست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه