گنجور

 
هلالی جغتایی

زان دل به جانب سگ کوی تو می‌کشد

کو دامنم گرفته، به سوی تو می‌کشد

دانی چرا به دامنت آویخته دلم؟

خود را به این بهانه به کوی تو می‌کشد

صاحبدلی، که یافت سررشتهٔ مراد

سررشته‌اش به حلقه موی تو می‌کشد

فارغ ز بوی غالیه جعد سنبلم

خاطر به جعد غالیه‌بوی تو می‌کشد

ای ترک مست، این همه سنگ جفا مزن

بر دل شکسته‌ای، که سبوی تو می‌کشد

بر عاشقان بلاست جفای تو و دلم

چندین بلا ز تندی خوی تو می‌کشد

دور از رخت کشید هلالی هزار آه

آه! این چه‌هاست کز غم روی تو می‌کشد؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

بازم کمند شوق به سوی تو می‌کشد

خاطر به خدمت سگ کوی تو می‌کشد

دل کو دو اسپه از غم خوبان همی‌گریخت

عشقش عنان گرفته به سوی تو می‌کشد

بوی تو یافت از گل نورسته باغبان

[...]

وحشی بافقی

ما را به سوی خود خم موی تو می‌کشد

زنجیر کرده بر سر کوی تو می‌کشد

ای باغ خوش بخند که خلقی ز هر طرف

چون سبزه رخت بر لب جوی تو می‌کشد

ای سبزه، بخت سبز تو داری که لاله سان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه