گنجور

 
حزین لاهیجی

کشم آهی ز دل کامشب برد از دیده خوابش را

گذارد نعل بر آتش، سمندِ پرشتابش را

دلی در دستِ بی‌پروا نگارِ غافلی دارم

که در آتش ز خاطر می‌برد مستی، کبابش را

گران‌جان‌تر ز شبنم نیست، جسم ناتوان من

اگر می‌بود با من روی گرمی آفتابش را

به خاک راهش از نقشِ قدم افتاده‌تر بودم

چنان برداشت از خاکم که بوسیدم رکابش را

حزین جان داد و نشنید آیتی از لعل خاموشت

نپرسیدی چرا دیر آشنا ! حال خرابش را؟

 
 
گوهر
صائب

گل‌اندامی که می‌دادم به خون دیده آبش را

چسان بینم که گیرد دیگری آخر گلابش را؟

در آغوشِ نسیم ِ صبحدم بی‌پرده چون بینم؟

گلِ رویی که من وا کرده‌ام بندِ نقابش را

به دست غیر چون بینم عنان طفل خودرایی؟

[...]

سیدای نسفی

به دل تا در سخن آورده بودم لعل نابش را

به خود پیوسته می خوردم چو می زهر عتابش را

نهان می داشتم از چشم شبنم آفتابش را

گل اندامی که می دادم به خون دیده آبش را

جویای تبریزی

نخواهم زان گل رخسار برداری نقابش را

که ترسم گرمی نظاره ای گیرد گلابش را

نسیم امروز با بوی که آمد رو به این وادی

که ماند آغوش حسرت باز هر موج سرابش را

نباشد با رم ما برق را لاف سبک سیری

[...]

بیدل دهلوی

لب جویی‌ که از عکس تو پردازی‌ست آبش را

نفس در حیرت آیینه می‌بالد حبابش را

به‌ صحرایی‌ که‌ من در یاد چشمت خانه‌بردوشم

به ابرو ناز شوخی می‌رسد موج سرابش را

هماغوش جنون رنگ غفلت دیده‌ای دارم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از بیدل دهلوی
نورس دماوندی

به گلشن بس که دارد غنچه تقلید حجابش را

گل از موج تبسم وا کند بند نقابش را

اگر یک شب سهیل لعل آن مه بر فلک تابد

چو داغ لاله آرد در نظر صبح آفتابش را

چو از خون بهار آن شاخ گل می در قدح ریزد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه