که دهد یار مرا از من بیدل خبری
که کند سوی من خسته به رحمت نظری
باز راند ز من و قصه من حرفی چند
پیش آن بت که چنو نیست به خوبی دگری
گوید ای حور ز شرم تو گرفته طرفی
گوید ای ماه ز رشک تو گزیده سفری
هست در هجر تو از دست خودم زرین تاج
آه اگر باشدم از دست تو سیمین کمری
مایه من همه چشم تر و جانی خشک است
تر و خشکم چه دهی بهر چنین خشک وتری
نیست جان و دل و دیده ز تو ای ماه دریغ
گر تو خشنود شوی هم به چنین ما حضری
ای پرو بال مرا هجر تو پرکنده ببین
این خطا را که نکردیم منه بال وپری
درگذر از من اگر نیز خطائی کردم
کز تو و خط وفای تو ندارم گذری
بد مکن ور بکنی سهل بود نیک آن است
که گذشت از بد و نیک من و تو بیشتری
دلم از تف تو گمراه شده است و به خدای
که شب زلف تو خواهم به دعای سحری
از شب زلف تو گمراه نیم زانکه مرا
روز اقبال امیر است نکو راهبری
آفتاب همه سادات حسین آن کامروز
نیست در خطه اسلام چنو ناموری
قامع شرک شجاعی که به مژده هر دم
زو برد باد سوی روضه جدش خبری
فلک مرکز اقبال و چه عالی فلکی
قمر گلشن افضال و چه تابان قمری
نه امل یافت چنو گاه سخانیک دلی
نه اجل دید چنو روز وغا پر جگری
پدر شرع و نسب هر دو ز زادش با نام
اینت نامی پسری و اینت گرامی پدری
روی او را نگرو فاتحه برخوان و بدم
که ندیدست کسی صورت جان از شکری
نه چنو باشد هر کو بود از نسل علی
گرچه از کوه بود لعل مدان هر حجری
او همه مردمی و مردی با بیم و امید
راست سیبی به دو نیم او پسری با پدری
ای کم و بیش فلک بحر دلت را صدفی
وی زر و سیم جهان ابر کفت را مطری
صبح تیغ تو درد پرده دلهای سیاه
در چنان شب تو جز این صبح مدان پرده دری
اندر آن روز که از جسم نماند رمقی
واندر آن حال که از روح نماند اثری
یافت گوئی اجل از حمله پیاپی مددی
کرد گوئی زحل از فتنه فراهم حشری
گه چو سر نای نماید سر برنای گلو
گاه چون طبل نماید دل در هیچ بری
تیغ بر سر زده بر خون تو چون غمزده ای
کوس بر روی زده نالان چون نوحه گری
آن چنان شیر علم سر بفرازد که مثل
گوئی از چشمه خورشید کند آب خوری
تو در آن حال چو تقدیر نمائی به مصاف
که نباشد ز تو البته مجال گذری
نقش هر سم سمند تو هلال املی
عکس هر گوهر تیغ تو شعاع ظفری
صف کفار چنان بر شکنی کز تیغت
سقری نقد ببینند و چه سوزان سقری
ایکه در روضه ملک از پی سر سبزی دین
شجری گشتی نهمار مبارک شجری
چون توئی را چو منی باید اگر بستاید
قدر خورشید کجا داند هر بی بصری
نه بدان نزد کسی می برم ابرام که هست
بر جگر آبی شان یا به کف و کیسه زری
دردمند است دل زار بزرگا چکنم
با چنین درد دلی گفته چنین دردسری
خود خسان را ننهم منزلت مدحت از آنک
گهر نیک دریغ است بهر بدگهری
روی سوی درشان زان ننهم تا نشوم
چون امل روی به روئی چو اجل دربدری
کار تعظیم تو و ذات تو چیزی دگر است
نتوان کرد قیاس تو بهر مختصری
مدح تست اینکه چنین می دهد انصاف زمان
عون گوهر بود ار تیغ نماید هنری
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به محبوبش بیان میکند و از او خواهش میکند که به او نظری بیندازد و از حال او باخبر شود. او درد و رنج ناشی از جدایی را توصیف میکند و به زیبایی محبوبش اشاره میکند که دیگران در عشق او غبطه میخورند. شاعر همچنین به وفاداری و خطا ناپذیری محبوبش اشاره میکند و از او میخواهد که بدی نکند، زیرا او به خاطر عشقش دچار درد و رنج شده است. در انتهای شعر، شاعر ضمن بیان مقام والای محبوبش، از ویژگیهای خاص او نسبت به دیگران سخن میگوید و مدح و ستایش او را به تصویر میکشد. شعر در کل به زیبایی، عشق و انتظار وصل میپردازد.
هوش مصنوعی: من امیدوارم که یارم از حال من بیخبر نباشد و به من، که دلم شکسته است، نگاهی رحمتآمیز بیندازد.
هوش مصنوعی: پرنده مجدداً از من دور شد و داستانم را با چند کلمه پیش آن معشوق گفت، که او به خوبی هیچ کس دیگر نیست.
هوش مصنوعی: ای حوری، از شرم زیبایی تو، دو طرف دنیا از هم دور شدهاند و ای ماه، از حسادت به تو، سفرها را انتخاب کردهاند.
هوش مصنوعی: در دوری تو، از دست خودم دچار افساد و پریشانی هستم. اگر بتوانم، از دست تو به قدری ناراحت و غمگین شوم که حتی تاج طلایی خود را از یاد ببرم و به کمری نقرهای نیز فکر نکنم.
هوش مصنوعی: من تمام وجودم از اشک پر است و جانم بیروح و خشک. برای این نوع احساسات، چه چیزی میتوانی به من بدهی که کمک کند؟
هوش مصنوعی: ای ماه، افسوس که جان و دل و چشم من همه از توست. حتی اگر تو از من راضی باشی، من هم در چنین حالتی غمگین هستم.
هوش مصنوعی: ای کاش ببینی که چطور هجران تو، باعث شده پر و بال من دچار آسیب شود. این تقصیر من نیست که بدون بال و پری ماندهام.
هوش مصنوعی: اگر از من خطایی سر زده، بگذر از آن، چرا که من از تو و وفای تو هیچ خطایی ندیدهام.
هوش مصنوعی: بدی نکن، زیرا اگر بدی کنی، کار آسانی است. کار نیک این است که از بدی و نیکی من و تو بگذری و فراتر بروی.
هوش مصنوعی: دل من به خاطر یاد تو گمراه شده و به خدایی که شب زلف تو را میپرستم، در دعاهای سحرگاهی پناه میبرم.
هوش مصنوعی: من در تاریکی موهای تو گم شدهام، اما به خاطر این که در روزهای خوب، راهنمایی نیکو همراه من است، از این وضعیت نگران نیستم.
هوش مصنوعی: خورشید همهی سادات حسین، امروز در سرزمین اسلام مانند آن شخصیت بزرگ نیست، و این به خاطر شهرت و عظمت اوست.
هوش مصنوعی: شجاعی که در مبارزه با شرک پایداری میکند و هر لحظه از طرف خدا به او خبر خوشی میرسد که به باغ بهشت جدش میرسد.
هوش مصنوعی: آسمان، منبع خوشبختی و چه آسمان بزرگی! ماهی که در باغ خوبیها میدرخشد و چه ماه روشنیبخش و زیبایی!
هوش مصنوعی: نه امیدی به دل نبود که به سخن بیاید، نه فرصتی برای زندگی پیدا شد که در روز جدایی، غم و اندوه را تحمل کند.
هوش مصنوعی: این بیت اشاره دارد به این که پدر، هم از نظر قانون و هم از نظر نسب و خویشاوندی، با نام پسرش شناخته میشود. به عبارتی دیگر، شوکتی که پسر به پدر میبخشد، او را گرامیتر و محترمتر میسازد.
هوش مصنوعی: به چهره او نگاه نکن و بر روح او فاتحه بخوان، زیرا کسی صورت اصلی جان را در شکری ندیده است.
هوش مصنوعی: هر کسی که از نسل علی باشد، حتی اگر به ظاهری مانند یک سنگ معمولی باشد، ارزش و جایگاهش از یک گوهر گرانبها کمتر نیست.
هوش مصنوعی: او همه مردم را به تصویر میکشد و همچنین خود را با احساس ترس و امید معرفی میکند. او مانند سیب سرخ و دو نیم شدهای است که فرزندی را به همراه پدرش نشان میدهد.
هوش مصنوعی: ای آسمان، به اندازه کم و زیاد، در دل تو مانند مرواری، دریاگری وجود دارد و دنیا مانند ابری در دامن تو قرار دارد.
هوش مصنوعی: صبحی که با تیغ تو آغاز میشود، درد و رنج دلهای تاریک را در شب ظلمانی به تصویر میکشد. در چنین شبی، جز این صبح روشنایی را نادیده مگیر.
هوش مصنوعی: در آن روزی که دیگر از بدن هیچ قوتی باقی نماند و در آن زمانی که از روح نیز هیچ نشانی وجود نداشته باشد،
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که سرنوشت، گویی با یاری مداوم خود، در مقابل سختیها و مشکلات ایستاده است و مانند زحل که از بین این ماجراها و آشفتگیها، فضایی ایجاد کرده، به ایجاد نظم و آرامش کمک کرده است.
هوش مصنوعی: در هر لحظه، حال دل انسان ممکن است تغییر کند؛ گاهی شاد و سرزنده است و مانند صدای نای دلنشین است، و گاهی ناراحت و نگران است و مانند صدای طبل، سنگین و غمانگیز میشود.
هوش مصنوعی: تیغی بر سر تو فرود آمده و بر خونت میریزد، مانند کسی که در درد و غم نالان است و نوحهگر است.
هوش مصنوعی: به قدری معرفت و دانایی او بالا میرود که گویی از چشمه خورشید آب مینوشد.
هوش مصنوعی: وقتی در آن موقعیت قرار میگیری که به مبارزه میپردازی، اگر فرصتی برای فرار نداشته باشی، نشان از اراده و تقدیر توست.
هوش مصنوعی: هر نشانی از سمند تو به شکل یک هلال زیباست و هر جواهری که داری مانند شعاعی درخشان از شمشیر توست.
هوش مصنوعی: چنان صف دشمنان را بشکنی که تیغ تو به مانند نوشیدنی تند و سوزان بر آنان تاثیر بگذارد و آنها از قدرت تو به وحشت و ترس بیفتند.
هوش مصنوعی: ای که در باغ ملک، به دنبال سرسبزی دین، مانند درختی شاداب و مبارک رشد کردی.
هوش مصنوعی: هر کسی که مانند من تو را میشناسد و میداند چه جایگاهی داری، باید تو را ستایش کند. اما فردی که بینایی ندارد، نمیتواند ارزش خورشید را درک کند.
هوش مصنوعی: من به کسی که از درد و رنج خود آگاه است، نخواهم گفت و خود را در معرض دید او نمیگذارم، زیرا او به خوبی میداند که من چه احساسی دارم و این احساسات را در وجودش حس میکند.
هوش مصنوعی: دل من آسیبدیده و به شدت رنج میبرد، نمیدانم با این اندازه از رنج و غم چه کار باید بکنم. این گونه درد و رنج را هیچکس نمیتواند تحمل کند.
هوش مصنوعی: من خود را در معرض ستایش دیگران قرار نخواهم داد، زیرا که ارزش و زیباییام از آن که در جایی بد و ناپسند باشید، کم نمیشود.
هوش مصنوعی: من بر آن نیستم که به سوی درشان نگاه کنم، زیرا نمیخواهم مانند یک دیوانه، رو در رو با سرنوشتم قرار بگیرم.
هوش مصنوعی: احترام و عظمت تو و وجود تو قابل قیاس با هیچ چیز دیگری نیست و نمیتوان به هیچ وجهی، عظمت تو را با چیزهای کوچک مقایسه کرد.
هوش مصنوعی: این شعر به ستایش و تجلیل از یک شخصیت میپردازد و اشاره میکند که زمان و شرایط به او انصاف و حمایت میکنند. همچنین، شاعر بیان میکند که اگر او مانند یک شمشیر به میدان جنگ میرفت، این استعداد و ویژگیهای ارزشمند را به نمایش میگذاشت. به طور کلی، شاعر ویژگیهای خاص و برجسته این فرد را مورد ستایش قرار داده و اهمیت آنها را در شرایط مختلف یادآور میشود.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دل من خواهی و اندوه دل من نبری
اینْت بیرحمی و بیمهری و بیدادگری
تو بر آنی که دل من ببری دل ندهی
من بدین پرده نیم، گر تو بدین پرده دری
غم تو چند خورم و انده تو چند برم
[...]
چون به هم کردی بسیار بنفشهٔ طبری
باز برگرد به بستان در چون کبک دری
تا کجا بیش بود نرگس خوشبوی طری
که به چشم تو چنان آید، چون درنگری
آلت کشتن داری صنما غمزه و کارد
زین دو ناکشته ز دستت نرهد جانوری
تو مرا جانی و چون با تو بوم جانوری
زنده گردم که ز دیدار تو یابم نظری
می بترسم که مرا روزی بکشی تو از آنک
[...]
گشت تابنده ز گردون معالی قَمَری
گشت تابنده ز دریای معانی گهری
سال تو فرخ و فرخنده شد از شادی آنک
ملکالعرش عطا داد ملک را پسری
ملک باغ است و در آن باغ ملک سنجر هست
[...]
شیفته کرد مرا هندوکی همچو پری
آنچنان کز دل عقل شدم جمله بری
خوشدلی شوخی چون شاخک نرگس در باغ
از در آنکه شب و روز درو در نگری
گرمی و تری در طبع هلاک شکرست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.