گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

سالار عقیلی » فصل عاشقی » زلف بر باد مده

محسن نامجو » ترنج » زلف

حسام الدین سراج » راه بی نهایت » تصنیف بر باد

داریوش رفیعی » عمر عاشقی 2 » زلف بر باد مده

سینا سرلک » در بند تو آزادم » در بند تو آزادم

محسن نامجو » الکی » زلف

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

مصرع دوم بیت آخر از آن سعدی است و حافظ با این غزل به استقبال این غزل از سعدی رفته است.

👆☹

مصطفی علزاده نوشته:

محسن نامجو این شعر را با سبک خود خوانده استشنیدنی است

👆☹

Morteza نوشته:

خانه
حافظ
غزلیات
غزل شماره ۳۱۶
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم

👆☹

مهدی نوشته:

حافظ به استقبال غزل زیر ( از سعدی ) رفته است
غزل ۳۷۱
من از آن روز که دربند توام آزادم - پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند - در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت - تا بیایند عزیزان به مبارک بادم
من که در هیچ مقامی نزدم خیمه انس - پیش تو رخت بیفکندم و دل بنهادم
دانی از دولت وصلت چه طلب دارم هیچ - یاد تو مصلحت خویش ببرد از یادم
به وفای تو کز آن روز که دلبند منی - دل نبستم به وفای کس و در نگشادم
تا خیال قد و بالای تو در فکر منست - گر خلایق همه سروند چو سرو آزادم
به سخن راست نیاید که چه شیرین سخنی - وین عجبتر که تو شیرینی و من فرهادم
دستگاهی نه که در پای تو ریزم چون خاک - حاصل آنست که چون طبل تهی پربادم
می‌نماید که جفای فلک از دامن من - دست کوته نکند تا نکند بنیادم
ظاهر آنست که با سابقه حکم ازل - جهد سودی نکند تن به قضا دردادم
ور تحمل نکنم جور زمان را چه کنم - داوری نیست که از وی بستاند دادم
دلم از صحبت شیراز به کلی بگرفت - وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم
هیچ شک نیست که فریاد من آن جا برسد - عجب ار صاحب دیوان نرسد فریادم
سعدیا حب وطن گر چه حدیثیست صحیح - نتوان مرد به سختی که من این جا زادم

👆☹

محمد رهنورد نوشته:

مصرع دوم بیت سوم
طره را تاب مده تا نکنی در تابم

👆☹

محمد رهنورد نوشته:

مصرع دوم بیت سوم:
طره را تاب مده تا نکنی بی تابم

👆☹

اکبر معینی نوشته:

لطفا ای غزل زیبای حافظ رو به مجموعه اضافه کنید
من خرابم ز غم یار خراباتی خویش می زند غمزه او ناوک غم بر دل ریش
گرچلیپای سرزلف زهم بگشاید بس مسلمان که شود فتنه آن کافرکیش
با تو پیوستم و از غیر تو ببرید دلم آشنای تو ندارد سر بیگانه خویش
به عنایت نظری کن که من دلشده را نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش
آخر ای پادشه ملک ملاحت چه شود که لب لعل تو ریزد نمکی بر دل ریش
خرمن صبر من سوخته دل داد به باد چشم مست تو که بگشاد کمین از پس و پیش
حافظ از نوش لب لعل تو کامی کی یافت که نزد بر دل ریشش دو هزاران سرنیش
پرسش حافظ دل سوخته کن بهر خدا نیست از شاه عجب گر بنوازد درویش

👆☹

حمید رضا گوهری نوشته:

سلام عرض میکنم . لطفاً اپتدا مصرع اول بیت آخررا اینگونه تصحیح بفرمایید تا بعد علتش را برایتان بگویم :
حافظ ازروی تو حاشا که بگرداند روی
…….
این فقط یک غزل بسیارزیبا نیست که اوج تخصّص درفن بیان و سخنوری و شعر و شاعریست .
حقیردرعجب ودرحیرت است که چگونه کسی که این غزل را تصحیح فرموده متذکراین خاصیت مهم غزل نشده وفرموده ازجورتو بگرداند روی . آخرچه کس ازجورکسی روی می گرداند؟!!
…….
زلف برباد مده تا ندهی بربادم
هردوبرباد دادن است اما آن کجا واین کجا
نازبنیاد مکن تا نَکَنی بنیادم
آن بنیادکردن بمعنی پی وریشه گذاشتن
این بنیاد کندن است بمعنی ریشه وپی کندن ، آن ساختن است واین خراب کردن
می مخوربا همه کس تا نخورم خون جگر
هردوخوردنیست وهردوقرمزرنگ
سرمکش تا نکشد سربفلک فریادم
هردوسرکشی است
……………
الباقی ابیات را هم اگراهل ذوق باشید میتوانید فن بیانش را که اوج تخصص حافظ را نشان میدهد ببینید ، درغیراینصورت چه ازاین غزل ناب میماند

👆☹

امین کیخا نوشته:

به به حمیدرضا گوهری ، که بدرستی گوهر شناس است

👆☹

چنگیز گهرویی نوشته:

اقای حمید رضا گوهری .مصرع اول بیت اخر درست میباشد با استناد اشعار خود حافظ . در ابیت زیر دقت فر مایید .حاشا که من از جور و جفای تو بنالم . بیداد لطیفان همه لطف است و کرامت .و هر چند بر دی ابم روی از درت نتابم . جور از حبیب بهتر کز مدعی رعایت . و من از چشم تو ای ساقی خراب افتادهام لیکن . بلایی کز حبیب اید هزارش مر حبا گفتیم .

👆☹

سکوت فریاد نوشته:

با توجه به صحبت های حمیدزضا گوهری
به نظر من مصرع آخر هم باید به صورت زیر تصحیح بشه

من از آن روی که در بند توام آزادم

البته شاید.

👆☹

سکوت فریاد نوشته:

اینطوری صحبتهای ایشان ادامه دار به بیت آخر می شه.

روی گرداندن به معنای پشت کردن
از آن روی به معنای به دلیل اینکه یا ازآن جهت

اینطوری کلمه ی جور رو هم می تونیم بدون تغییر بذاریم.

👆☹

کسرا نوشته:

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
واقعا زیباست & مثل تمام اشعارش… این شعر هم مرا به وجد آورد…

👆☹

احمد طحانی نوشته:

در پاسخ به آقای «حمید رضا گوهری»
اول اینکه: مصرعی که شما فرمودید اینست:
حافظ ازروی تو حاشا که بگرداند روی
واژه «روی» در این مصرع تکرار شده است و با توجه به اینکه صنعتی هم ندارد، و صرفا «روی» به معنی «رخ» و «صورت» و… است، لذا هیچ زیبایی و نکتۀ ادبی ندارد و این خود ضعف است و شیوایی سخن جضرت حافظ از چنین ضعفی مبراست.
دوم اینکه: از جور روی بر می گردانند و این معروف است. و حضرت حافظ می فرماید: حاشا که من چون سایرین از جور تو روی برگردانم!
و بالاخره سوم اینکه: اگر قرار بود هر کس هر واژه ای را متوجه نمی شد، چه به لحاظ معنوی و چه به لحاظ ادبی، آنرا تغییر دهد، هم اکنون حافظ دیگر «لسان الغیب» نبود…
پیشنهادم به این دوست عزیز اینست که صرفا بخوانند و لذت ببرند و ابهامات را بگذارند برای اهلش.

👆☹

ایزدجو نوشته:

آقای طحانی
بفرمایید اهلش کیست تا ما درس بگیریم
من به صحت و سقم نظر جناب گوهری کاری ندارم
ولی آیا شما در زمره ی ”اهلش“ اهلان هستید
هرکس نظری دارد و شما هم
اجازه میفرمایید ما از نظر دیگران آگاه شویم؟

👆☹

شمس الحق نوشته:

راست گفته اند جناب ایزدجو ، راست گفته اند ! حقیر از آنچه که آنجا عرض کرده راضی و خرسند نیست . بنده همیشه گفته ام که حافظ شناس نیستم و باز هم عرض کرده ام که شناخت و تفسیر و معنی کردن آثار هریک از این قله های شعر و ادب و عرفان این ملک ، یک تخصص علمی جداگانه میطلبد ، این غزل برای بنده چیزی خاص است و به آن دلبستگی ویژه دارم ، اما آنجا چند اشتباه مرتکب شده ام ، درآن بیت باید عرض میکردم بجای روز بهتر است روی بنشیند مصرع دوم نه اول : “من از آنروی که در بند توام آزادم” و نیز خیلی چیزها را نگفته ام ، مثل :
آن رخ است و این برگ گل :
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
این قد است و آن سرو :
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
این برافروختن است و آن برافراشتن
این شهر است و آن کوه
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
این شیرین است و آن فرهاد
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
و الخ …
پس ایرادی بر ایشان وارد نیست ، الا زهر نهفته در سخنانشان !

👆☹

احمد طحانی نوشته:

جناب «ایزدجو»؛ حافظ شناسان کم نیستند، و یقینا شما بهتر از من آنها را می شناسید. امثال خرمشاهی و خطیب رهبر و جلالیان و… سخن شما بیشتر بار انتقادی داشت و اتفاقا وارد هم هست، منتهی من از آن جهت که دیدم در نظری که عرض شد نوشته شده بود: «بشود» فلان، گفتم اگر قرار باشد آیات دیوان حافظ «بشود» این و «بشود» آن، دیگر چیزی از آن باقی نمی ماند. بنابراین در بحث «شنیدن» آرا و عقاید، من هم با شما موافقم، اما هم من و هم احتمالا شما، می دانیم که باید به متن اصلی آثار گهرباری چون دیوان اشعار شاعران بزرگ، وفادار ماند، و قضاوت و تصحیح را به اساتید واگذاشت…
اما جناب «شمس الحق»؛ من نمی دانم نظری که با عنوان «حمید رضا گوهری» نوشته شده بود را شما نوشته اید یا خیر. به هر حال نظر شما بسیار پخته به نظرم رسید. حقیقتا همۀ عرض من و مقصودم، حفظ قداست ابیات حضرت حافظ بود و لاغیر. بابت «زهر»ی که فرمودید هم صمیمانه عذرخواهی می کنم. نیت من نه تندی بود و نه بدخلقی؛ دلشاد و سربلند باشید دوستان

👆☹

ایزدجو نوشته:

گرامی طحانی
در سایه ی مهر تو چنان غنچه شکُفتیم
پاینده باشی

👆☹

شمس الحق نوشته:

جناب طحانی شرمنده فرمودید ، طحین تان بیش باد کم مباد !

👆☹

ناشناس نوشته:

استاد

۱-آن روز که در دامن ِ عشق افتادم
عاشق شدم و ، عشق شُدش استادم

۲-استاد ، نگو که در کمین ِ دل ِ من
خوابی بنمود و ، دل شُدش بنیادم

۳-بنیاد نمودم دل و ، در دامن ِ عشق
دل پیر شد و ، جمله شُدش اوتادم

۴-اوتاد نمودم دل و استاد شدم
ناطق شدم و نُطق شُدش نوزادم

۵-دل ناطق و یک حامله از لطف ِ خدا
این خطبه ی من ، ز دل شُدش آزادم

۶-استاد که در مکتب ِ خود راهم داد
بر پای ِ دلم ، چنین شُدش افتادم

۷-بنیادم و اوتاد ، استادمی ای عشق
معشوق بیا ، به وصل ِ خود کن یادم

👆☹

شجاع الدین شقاقی نوشته:

استاد

۱-آن روز که در دامن ِ عشق افتادم
عاشق شدم و ، عشق شُدش استادم

۲-استاد ، نگو که در کمین ِ دل ِ من
خوابی بنمود و ، دل شُدش بنیادم

۳-بنیاد نمودم دل و ، در دامن ِ عشق
دل پیر شد و ، جمله شُدش اوتادم

۴-اوتاد نمودم دل و استاد شدم
ناطق شدم و نُطق شُدش نوزادم

۵-دل ناطق و یک حامله از لطف ِ خدا
این خطبه ی من ، ز دل شُدش آزادم

۶-استاد که در مکتب ِ خود راهم داد
بر پای ِ دلم ، چنین شُدش افتادم

۷-بنیادم و اوتاد ، استادمی ای عشق
معشوق بیا ، به وصل ِ خود کن یادم

👆☹

محدث نوشته:

زلف بر باد مده…
یه غزل فوق العاده…

👆☹

کارگاه داستان نوشته:

بهش گفتم چرا غذاتو نمی خوری؟!
دیدم باز همون زانوی غم معروف رو بغل کرده نشسته کنج دیوار و داره یواشکی غم اغیار می خوره !
بهش گفتم نخور بابا نخور!غم اغیار خوردن نداره !
گوشش بدهکار نبود … انقدر غم اغیار خورد که کرد ناشادم !

👆☹

خدایگان نوشته:

سلام آقای گوهری و دوستان
به نظر من بیت آخر درست است؛ حافظ در مصراع دوم بیت آخر «اسارت» در زندان معشوق را همچون آزادی وصف می‌کند. اسارت یک «جور» بزرگ است که در مصراع اول حافظ اذعان کرده که از این جور گریزان نیست، چرا؟ چون این اسارت عین آزادیست، اسارت لطف است نه جور.
ضمن اینکه حافظ شاعری نیست که بدون هیچ تکنیک شاعرانه‌ای بگوید:«حافظ از روی تو حاشا که بگرداند روی». اگر اینگونه بنویسد که حافظ نیست.
حافظ اینقدر معمولی شعر نمی‌گوید.

👆☹

امیر صدرایی نوشته:

مصرع اخر این شعر”من از آن روز که دربند توام آزادم”در قسمتی از اهنگ امیر عظیمی به نام بی تو خوانده شده. که اهنگ بسیار زیبایی هم هست

👆☹

محدثه نوشته:

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

👆☹

حمید نوشته:

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم
حافظ جور یار میکشد ولی این بند را عین آزادی میداند و زمان در بند شدن ( جور دیدن و در واقع آزادشدن ) را از روز میداند که چهره یار دیده و حاشا که روی بگرداند

👆☹

رضا ساقی نوشته:

زلف بربادمده تاندهی بربادم
نازبنیاد مکن تا نکَنی بنیادم
بنیاد : بیخ؛ پایه؛ اصل؛ شالوده، بنیاد کردن: بنا کردن،آغازکردن؛ شالوده ریختن، بنیاد مکن : بنا مکن، پایه گذاری مکن
تا نکَنی بنیادم : تا ریشه ی مرا از برنکَنی، تامرااز پایه و اساس تخریب نکنی.
معنی بیت: ای محبوب من، زلف خویش به دست بادمسپارواینچنین دلسِتانانه گیسوانت رو پریشان مکن که تحمّل دیدن پریشانی رلف توراندارم وبربادمی روم. دلبری رابرنازو عشوه پایه گذاری مکن که بااینکارریشه ی وجودمن کنده می شودوبنیادهستی من زیروزبرمی گردد.
این غزل زیبا ونغزعلاوه موسیقی دلنشین،برروانی وفصاحت کلام نکته ی دیگری دارد این است که واژه ها وعبارات دربعضی از ابیات،در لایه های عمیق تر معنای معکوس دارد. برای مثال درهمین بیت مطلع غزل، به بیانی دیگر، عاشق ازمعشوق درخواست ناز عشوه دارد تابنیاد وجودش بیشترو بیشتر زیروزبر شود عاشق محتاج نازمعشوق است وبیشتراز هرچیزی به نازاو نیازمنداست.
ای سرونازکه خوش می روی به ناز
عشّاق رابه نازتوهرلحظه صدنیاز
همچنین وقتی که به معشوق می گوید نازبنیادمکن درحقیقت ازمعشوق می خواهد گیسوانش راپریشان ترکند چراکه پریشانی درعشق برای عاشق نیکوست و سبب مجموع خاطراو می شود.
حافظ بداست حال پریشان تو ولی
بربوی زلف یارپریشانیت نکوست
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سرمَکش تا نکشد سربه فلک فریادم
سرمَکش : سرکشی وطغیان
آدمی وقتی عاشق می شود نسبت به رفتار وکردارمعشوق حساس تروبه عبارتی حسودترمی شود ونمی تواند اورابادیگران (دربعضی مواردحتّا باسایه اش) دریکجا ببیندچه رسدبه اینکه مشاهده کند معشوقش بادیگران مشغول عیش ونوش است! شاعرخوش ذوقی دراینبار می گوید:
باسایه تو را نمی پسندم
عشق است وهزاربدگمانی!
معنی بیت: باهرکسی منشین وباده گساری مکن تا من نیزازغصّه واندوه خون دل نخورم طغیان ونافرمانی مکن بادیگران کمتربنشین و اندکی بامن ِ دلداده مدارا کن تا ناله وافغان من به آسمان نرود.
معشوق درادبیات عاشقانه ی ما، همواره شیوه ی عاشق کُشی پیشه می گیرد وبارقیبان ودشمنان مشغول میگساریست واین رفتاردرهمه جانمودی محسوس ومشهود دارد.
زانجاکه رسم وعادت عاشق کُشیّ توست
بادشمنان قدح کش وباما عتاب کن
زلف راحلقه مکن تا نکُنی دربندم
طُرّه را تاب مَده تا ندهی بر بادم
طُرّه: آن بخش ازمو که به قصد دلبری به پیشانی ریزند، اغلب نیز به همان معنی گیسو وزلف بکارمی رود.
معنی بیت: زلف خودراشکن درشکن وحلقه حلقه میارای ومرابه بندو زنجیرمکِش، به گیسوان خود بیش ازاین پیچ وتاب مده من تاب تحمّل دیدن این جاذبه واین افسون ویرانگر راندارم بنیادم بربادمی رود ونابود می شوم.
آن طرّه که هرجعدش صدنافه ی چین ارزد
خوش بودی اگربودی بوئیش زخوش خویی
یاربیگانه مشوتا نَبَری ازخویشم
غم اغیارمخور تا نکُنی ناشادم
تانبری از خویشم : تا مراازخود بی خود نکنی
اَغیار : جمع غیر، دیگران .
معنی بیت: بابیگانگان نشست وبرخاست مکن تا مرا ازخودبی خودنکنی اندوه بیگانگان مخورو مراغمگین واندوهگین مساز.
من رمیده زغیرت زپا فتادم دوش
نگارخویش چو دیدم به دست بیگانه
رُخ برافروزکه فارغ کنی ازبرگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
رخ برافروز: ازپرده درآی ورخسار بنما
قد برافراز : بپاخیزوقامت والای خود را نشان بده
معنی بیت: دلبراچهره بنما که باپرداختن به زیبائیها ولطایفِ رخسارتو،ازنگاه کردن به برگ گل خلاص شوم(وقتی که گل رخسار باشد نیازی به برگ نیست) قامت برافراز وبلند شوتا بادیدن قد وبالای تو ازتماشای سروفارغ گردم.
طوبی زقامت تونیارد که دَم زند
زین قصّه بگذرم که سخن می شود بلند
شمع هرجمع مشووَرنه بسوزی مارا
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
یاد هر قوم مکن : خاطره هر گروه را بازگو مکن ، از دیگران سخن مگو .
معنی بیت: درهرجمعی حاضرمشو رونق بخش هرانجمن مباش ازآنهاسخن مگوی وگرنه ازرشگ و حسادت وغصّه هستی مارا به آتش می کشی
خوشست خلوت اگریاریارمن باشد
نه من بسوزم واو شمع انجمن باشد
شُهره ی شهرمشوتا ننهم سردرکوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
شُهره : مشهور
شورشیرین مَنما : مانند شیرین (معشوقه فرهاد) شورانگیزی مکن
معنی بیت: کاری مکن که زبان زد عام وخاص شوی ودرشهر شهرت پیداکنی که دراینصورت من ازغم واندوه سربه بیابان خواهم گذاشت مثال شیرین، دلبری مکن تامن نیزچونان فرهاد به کوهکنی نپردازم گرچه :
گرچو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایتهای شیرین بازمی ماند زمن
رحم کن برمن مسکین وبفریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
“آصف ” نام وزیرسلیمان، حافظ معمولاً این عنوان را به وزیران باکفایت مثل تورانشاه می داد.
معنی بیت: برمن ِ ناتوان وتهیدست ترّحم کن وبه دادمن برس پیش ازآنی که دست به دامنِ وزیربشوم وشکایت خودبازگویم (احتمالاً تورانشاه وزیروقت. کسی که رابطه ی صمیمانه ای هم باحافظ وهم باشاه شجاع داشت ومعمولاً بین این دو میانجیگری می کرد تا رابطه ی آنها به تیرگی نگراید)
گرتوفارغی ازما ای نگارسنگین دل
حال دل بخواهم گفت پیش آصف ثانی
حافظ ازجورتوحاشاکه بگرداند روی
من از آن روز که دربند تواَم آزادم
حاشا : غیر ممکن است، محال است
بگرداند روی : روی گردان شود،
معنی بیت:حافظ عاشقی نیست که با جوروجفای تو پا پس کشیده وازتو وازعشق تو رویگردان شود ازهمان روزی که من به عشق تومبتلاشدم ازهردوجهان آزاد ورها گشتم. گرفتاری دردنیای عشق، به معنای رهایی ازبندتعلّقات است.
حافظ نه غلامیست که ازخواجه گریزد
صلحی کن وبازآ که خرابم زعتابت

👆☹

کانال رسمی گنجور در تلگرام