گنجور

غزل شمارهٔ ۲۲۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود

نرود کارش و آخر به خجالت برود

کاروانی که بود بدرقه‌اش حفظ خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود

سالک از نور هدایت ببرد راه به دوست

که به جایی نرسد گر به ضلالت برود

کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر

حیف اوقات که یک سر به بطالت برود

ای دلیل دل گمگشته خدا را مددی

که غریب ار نبرد ره به دلالت برود

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی

بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ایمان نوشته:

بیت یکی مانده به آخر:
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
درست: خاتمت است (در بعضی منابع عاقبت به جای خاتمت آمده)

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

امین کیخا نوشته:

خجالت و دخالت اصلن در زبان و فرهنگ نامه های عربی نیست و ساخته ایرانیان است هر چند ریشه های عربی دارند اما ساخت و صیغه ناهمگون با عربی دارند

محمدرضا دولتی زاده نوشته:

حکم مستوری و مستی همه بر عاقبت است
کس ندانست که آخر به چه حالت برود

سید حسن مبارز نوشته:

در خوانش بیت دوم کلمه ی « خدا » را عده ای همچون حسین آهی اینگونه می خوانند: کاورانی که بود بدرقه اش حفظ «خدای». از نظر وزنی هر دو صورت صحیح است. در نسخه غنی و قزوینی «خدا» ضبط شده است.

سید حسن مبارز نوشته:

در خوانش بیت دوم؛ کلمه ی « خدا » را عده ای همچون حسین آهی اینگونه می خوانند: کاروانی که بود بدرقه اش حفظ «خدای». از نظر وزنی هر دو صورت صحیح است. در نسخه غنی و قزوینی «خدا» ضبط شده است.

فرهاد پرنیان نوشته:

در برخی منابع معاصر متاسفانه نوعی تحریف مصلحتی در برخی ابیات حافظ آمده است، برای مثال

“گروی آخر عمر از می و معشوق بگیر”

بجای

“کام خود آخر عمر از می و معشوق بگیر”
آمده است

شمس الحق نوشته:

لطفاً بفرمایند معنی “گروی آخر عمر” چیست ؟! و درکدام منبع اینگونه درج شده است ؟!

Michel Leclerc نوشته:

دوستان عزیز، از کیفیت بد فارسی من معزرت میخواهم. فکر من در باره گروی بگیر این است : گروی گرفنه از می جرعه است، و گروی گرفته از معشوق بوسه است. آخر عمر با این گروها پیش خداوندمان حاظر میشویم و برای این که نشان بدهیم که بیگناه هستیم از می و معشوق به وصیله گروها گواهی میگیریم که حقیقتا بیگناه هستیم . البته برای خواجه حافظ مستی و عشقبازی عین بیگناهی میباشد .

Michel Leclerc نوشته:

دوستان عزیز ، سؤالی دارم در باره بیت ۶ . آیا قراءت بر خاتم توست یا بر خاتم-ات است کاملا غیر ممکن است ؟ آیا ممکن نیست که معنی این باشد : حکم همه بر خاتم سلیمانور تو ، معشوق من ، است ؟ و شاعر این طور نشان میدهد که معشوق ایشان حد اقل خسرو و شاید خود خودا میباشد . این قراعت بر خلاف وزن این غزل نیست .

امین کیخا نوشته:

michel مهربانم پیشتر نوشتار زیبایت را به زبانهای دیگر دیده ام .خوشهال شدم پارسی نوشتنت را هم دیدم . درود به تو . اما در باره پرسشی که پیش آورده اید .
به نظر من میگوید .
سرنوشت و فرجام کار همه ما آدمیان در نزد خداوند از پیش نوشته شده است و به دستور این سرنوشت است که ما برخی پوشیده و فرمانبر و برخی پرده در و مست هستیم . و کسی سرانجام کار خود را نمی داند .
این کمینه می پندارم که نظر حافظ از نگین سلیمان همان لوح محفوظ است که عبارتی قرانی است .که گویا همه ویژگیهای و سرانجام و سراغاز جهان و گیتیگان در آن است . و نظر شما درباره این که حافظ خداوند را دلبر خود می دانسته است درست است .

امین کیخا نوشته:

universe / گیتی
multiverse / گیتیگان

روفیا نوشته:

از استادی شنیدم که نگین سلیمان دانش است که همه هستی تحت سیطره دانش است همانطور که وقتی سلیمان انگشترش را نشان میداد همه ساکنین قلمرو او در برابر ان صف می کشیدند یعنی همه تسلیم دانایی می شوند .
مولوی هم گفته :
خاتم ملک سلیمانست علم
جمله عالم صورت و جانست علم
حکم مستوری و مستی همه بر خاتم تست
یعنی ان شعور برتر و دانش علی الاطلاق حکم صادر می کند که یکی مستور و دیگری مست باشد .

سیدعلی ساقی نوشته:

از سـر کـوی تـو هـر کو بـه مـلالـت برود

نـرود کارش و آخـــر بـه خـجـالـت بـــرود

حافظ درمبحث عاشقی نظریه یِ جالبی دارد، او معتقد است هرکس کوی وبرزنِ معشوق را با خاطری آزرده و ناراحت ترک کند. کارش به پیش نمی رود و سرانجام خوشی نخواهد داشت وکارش به شرمساری کشیده خواهد شد. با شرمساری رفتن :یعنی کارش به خجالت خواهدانجامید. وبعبارتی دیگر شرمسارانه برخواهد گشت و اعتراف خواهدکرد:

کار ازتو می رود مددی ای دلیل راه

کانصاف می دهیم زراه اوفتاده ایم

عاشق حقیقی هرگز از بی توجهیِ معشوق ملول نمی شود ودست ازعشق ورزیدن برنمی دارد.

” وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافری است رنجیدن ”

کاروانی کـه بُـوَد بـدرقــه‌اش حـفـظ خـدا

بـه تـجـمّـل بـنـشـیـنـد ، بـه جلالت بـرود

( بدرقه معانی زیادی دارد: همراهی و مشایعت کردن ،نگهبانی،مراقبت، حمایت و پشتیبانی،استقبال، به پیشوازرفتن و….

هر کاروان وقافله ای که در سایه ی عنایات خداوند و تحت حفاظت ومراقبت او باشد،بی هیچ تردیدی با شوکت وجلال وشکوه فرودآمده ومنزل خواهدکرد و با بزرگی و عظمت نیزبه راه افتاده وازهرخطری مصون وایمن خواهد ماند .

نگار می فروشم عشوه ای داد

که ایمن گشــــــتم ازمکـرزمانه

ازهمین روست که موقع بدرقه ومشایعت کردن ِ کسی عبارت “خداحافظ” رابیان می کنند.

سـالک از نـور هدایت بـبـرد راه به دوست

کـه بـه جائی نرسـد ، گـر بـه ضلالت برود

“هدایت” در مقابل “ضلالت” آرایه ی ِزیبایِ تضاد ایجادنموده است.

رهرو راه عشق به کمک فروغ ِنورهدایت ،که ازجانبِ آفتاب ِحق می تابد راه رسیدن به سرمنزل دوست را پیدامی کند. زیرا اگر کورکورانه وبدون عنایتِ حق وبدون مرشد ومراد به راه بیافتد به جایی نخواهد رسیدوگمراه خواهدگردید. “بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم که من بخویش نمودم صداهتمام ونشد”

دلیل راه:(مرشد،راهنما،پیر وهدایت کننده)

کام خود آخر عمر از می و معشـوق بـگـیر

حیفِ اوقـات کـه یـکسـر بـه بطالـت بـــرود

حال که بیشترایام عمر رابه بطالت وبیهودگی سپری کرده ای، بهتراین است که در آخر عمر، از می و معشوقه کام بگیری وبهره مند گردی . حیف است که تمام عمرِآدمی یکسره به بیهودگی از دست برود

عاشق شوارنه روزی کارجهان برآید

ناخوانده نقش مقصود ازکارگاه هستی

پس روی به جانب دوست کن ودراندک فرصتی که باقی مانده است ازفیض اوکامیاب باش.

ای دلـیـل دل گـم‌گشـتـه ؛ خـدا را مـددی

کـه غـریـب ار نـبـرد ره ، بـه دلالت بـرود

ای راهنمای دل سرگشته وگمراه، محض رضای خاطر خدا دستگیری کن وراهنمایی کن که غریب وگمراهی که راه حق را بلد نباشد ،به یقین با راهنمایی ، به سر منزل مقصود می رسد.

گرپیرمغان مرشدمن شدچه تفاوت

درهیچ سری نیست که سرّی زخدانیست

تفاوتی نمی کندهرکسی که به منبعِ حق متصل است می تواندمرشد و راهنماباشد،زیرا درهرسری سرّی ازخدا نهفته است.ازین جهان بینی ودیدگاه والاهست که حافظ درچارچوب هیچ مذهب ومسلکی نمی گنجد، اوخودمذهب ومسلک خاصی رابنیانگذاری نموده وصاحب سبکی منحصربفرداست.

حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت‌است

کـس ندانـسـت کـه آخر به چه حالت بـرود

بیهوده فریب مخور ومغرورمباش .تنها درپایان کارویاقیامت روشن می شود که چه کسی پرهیزگار و چه کسی گناهکاربوده است، زیرا هیچ کسی پایان کاررانمی داند،و معلوم نیست که در پایان عمل ،چه کسی به چه حالت از این دنیا می رود.

ماازبرونِ درشده مغرور صدفریب

حالی درون پرده چه تدبیرمی کنند

می گوید ؛ درمورد ظاهر کسان داوری نتوان کرد ، چه بسا افراد ظاهر الصلاح که در قیامت اهل آتش خواهندبود و متقابلاً افرادی ظاهری گنهکار دارند اما ازاهالی بهشت ورستگارانند.

حافظ از چشمه‌ی حکمت به کف آور جامی

بـُو کـه از لـوح دلـت نـقـش جـهالت بـــــرود

بو :شاید،به امیدآنکه

لوح: صفحه دراینجا به معنای ضمیر

ای حافظ ، از سرچشمه ی حکمت و دانش و معرفت پیاله ای به دست آور و بنوش . شاید بدین وسیله، نشان نادانی وآثارگمراهی از صفحه ی دلت وضمیرت زدوده ومحو شود.لازم به توضیح است که ارکان سلوک پنج‌تاست :

۱- راهنما ، رهرو وسالک باید با هدایت وراهنماییِ مرشدی روشن ضمیر راه را طی کندوگرنه گمراه خواهدشد. “طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس ازخطرگمراهی” ۲- ارادت ، باید به راهنما ارادت خالصانه داشت.”سر ارادت ماوآستان حضرت دوست که هرچه برسرما می رود ارادت اوست”

۳- اطاعت ، بایدبی چون وچرا ومطلق ازمرشدوراهنما فرمانبرداریی کرد ” به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی خبرنیودزراه ورسم منزلها ” ۴- ترک خواسته ،نظرورأیِ خویش : سالک می بایست نظر و اندیشه‌ی خودرابفراموشی بسپارد وهرکاری که انجام می دهدبانظر راهنماباشد “عاشقان رابرسر خودحکم نیست هرچه فرمان توباشدآن کنند”

۵- تسلیم شدن وپرهیزازهرگونه اعتراض و انکار ، سالک نباید بعضی ازاعمال مرشد و راهنما را منکرشودو یا اعتراض کند.”دردایره یِ قسمت مانقطه ی تسلیمیم لطف آنچه تواندیشی حکم آنچه توفرمایی”

کانال رسمی گنجور در تلگرام