وبال جان اسیران مکن رهایی را
مده به اهل وفا یاد بیوفایی را
به مرگ هم نبریدم به هرکه پیوستم
کسی نخوانده چو من جزو آشنایی را
میسرست وصالت مرا ولی چه وصال
که یاد میکنم ایام بینوایی را
زهی ستاره روشن که دیده شب چو چراغ
تمام کرد به روی تو روشنایی را
مرا ز عشق بتان پیشه مشق رسواییست
فکندهام ز قلم حرف پارسایی را
به جز تو قدسی اگر داده دل به یار دگر
قبول کرده ز بت دعوی خدایی را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و وفا صحبت میکند. شاعر از درد و رنجی که اسیران عشق تحمل میکنند مینویسد و از ظلمت و بینوایی سخن میگوید. او به ارتباط عاطفیاش با معشوق اشاره میکند و میگوید که حتی مرگ هم نمیتواند او را از این عشق جدا کند. عاشق به یاد میآورد که در روزهای سختی به وصال معشوق فکر کرده، اما آنچه برای او مهم است، یاد محبت و وفاداری است. او به زیبایی معشوقش اشاره میکند که چون ستارهای در دل شب میدرخشد و به تأثیر عشق بر دل و روحش میپردازد. نهایتاً، شاعر به این نکته اشاره میکند که چطور دیگران که دل به معشوق دیگری دادهاند، در واقع به خدایی غیر از عشق او اعتراف کردهاند.
هوش مصنوعی: آزار و رنجی به جان افرادی که در عشق گرفتارند نرسان، و به کسانی که وفادارند امید آزادی را نده، چرا که یادآوری بیوفایی میتواند دردناک باشد.
هوش مصنوعی: من هرگز به جدایی از کسی که به او پیوستم فکر نکردم، زیرا هیچکس دیگری مانند من به او نزدیک نشده و او را نشناخته است.
هوش مصنوعی: دیدن تو برایم ممکن است، اما چه فایده که هر بار به یاد روزهای سخت و بیپولیام میافتم.
هوش مصنوعی: ستارهای درخشان وجود دارد که چشم شب را همچون چراغی روشن میکند و به چهره تو روشنی و روشنایی میبخشد.
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق معشوقان، در حال نوشتن رسواییها هستم و از قلمم حرفهای پارسایی را کنار گذاشتهام.
هوش مصنوعی: اگر غیر از تو کسی را به دل قبول کنم، مانند این است که به بت پرستی و ادعای خداوندی روی آوردهام.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
[...]
اگر تو تازه کنی با من آشنایی را
بر افکنی ز جهان رسم بی وفایی را
ز راه مرحمت آن دم که از وفا گویی
بسوز همچو دلم برقع جدایی را
اگر چراغ نباشد شبِ وصال چه غم
[...]
شناخت آنکه غم و محنت جدایی را
بمیرد و نبرد سلک آشنایی را
به اختیار نگردد کس از عزیزان دور
ولی چه چاره کنم فرقت قضایی را
مکن به شمع مه و مهر نسبت رخ دوست
[...]
به شکر حق که کند شکر حق ستایی را
کسی چه شکر کند نعمت خدایی را
چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت
چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را
کمال حکمت او میکند بنات نبات
[...]
به کوی عشق مبر زاهد ریایی را
مکن به شهر بدآموز، روستایی را
جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند
نچیده اند گل باغ آشنایی را
ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.