گنجور

 
غبار همدانی

شکفته غنچۀ خندان و گویی از دهنش

چکیده خون دل بلبلی به پیرهنش

چنان ز ساغر گل بلبل چمن مست است

که بیفریب توانی کشید در رسنش

به خواب چشم تو مایل ترم که می ترسم

رسد به عقل شبیخون لشکر فتنش

کجا خلاص شود دل که دست و پا بستند

بدام زلف و فکندند در چَهِ ذقنش

ز حمل بار غمت آسمان چرا ترسید

مگر معاینه کردند روزگار منش

دلم رمیده ز زهد آنچنان که نتوانم

کشید جانب مسجد به صد هزار فنَش

به پای لاله کدامین شهید مدفون است

که از لحد بدر افتاده گوشۀ کفنش

کسی که گشت به غربت اسیر چنبر عشق

عجب مدار که یادی نیاید از وطنش

غبار را دل آینه فام صافی بود

ولی به زنگ شد آلوده از غبار تنش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ادیب صابر

شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آید

که تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش

لب ملوک همی بوسه بر بساطش داد

هنوز ناشده از لب طروات لبنش

ظهیر فاریابی

هزار توبه شکسته ست زلف پر شکنش

کجا به چشم در آید شکست حال منش؟

دل شکسته اگر زلف او بیا غالی

کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش

مرا دو دیده ز حسرت سپید گشت چنانک

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

درست گشت همانا شکستگّی منش

که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش

دل شکسته بزلفش اگر برآغالی

کم از هزار نیابی بزیر هر شکنش

دگر ندید کسی تندرست زلفش را

[...]

سعدی

رها نمی‌کند ایام در کنار منش

که داد خود بستانم به بوسه از دهنش

همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق

بدان همی‌کند و درکشم به خویشتنش

ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف

[...]

امیرخسرو دهلوی

قبا و پیرهن او که می رسد به تنش

من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش

کرشمه می کند و مردمان همی میرند

چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش

عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه