لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
قطران تبریزی

نگه کن روی آن دلبر چو نقش لعبت بربر

دو گلنارش ببین پر مار و دو مارش ببین پرپر

لبش مانندهٔ مرجان برش ماننده مرمر

رخش پیرایه کشمیر و قدش فتنه کشمر

لبانش برده رنگ از می رخانش برده نور از خَور

به شب بر دو رخش خور بین به روز از دو لبش میخور

به چین زلف چون سنبل به تاب جعد چون عنبر

چو چوگان بسته در چوگان چو چنبر بسته در چنبر

به گرد بُسّدش لؤلؤ به گرد نرگسش نشتر

ز پیکان زخم این بهتر ز شکر طعم آن خوشتر

دل من گشت چون نیلی بسان برگ نیلوفر

چو من سوی هوا پویم شود پایم بسان پر

ایا از جان گرامی‌تر ز بخت نیک فرخ‌تر

مرا دائم ز عشق تو دو لب خشک و دو دیده تر

من از لب زمهریر آرم ز چشم آب و ز جان آذر

وی از دو رخ گل آزار و از دو لب می آذر

من از عبهر همی بارم به رخ هر گونه‌گون گوهر

تو بر من گونه‌گون پیکان همی اندازی از عبهر

ز گل بر سوسنت پرده ز سنبل بر گلت معجر

خم زلفانت چون چوگان سر مژگانت چون خنجر

زبانت مهربان با من روانت باز کین آور

یکی بیدادگر میر است و دیگر دادگر داور

جگر سوزی بدو نرگس دل افروزی بدو رخ بر

چو کلک و نیزه استاد در ایوان و در لشگر

نبرده بوالمعمر کوست جمله خلق را یاور

مهیا گشت زو ملک و معمر گشت زو کشور

به گاه رزم چون رستم به گاه بزم چون نوذر

گه تدبیر چون سلمان گه پرهیز چون بوذر

بدان تیغ روان اوبار از آن دست گهر گستر

عدو را گل کند بالین ولی را گل کند بستر

کمالش ملک را پرگار و کلکش فضل را مسطر

ولی را خانه زو خرم عدو را کار از او مضطر

ز روی او بیفروزد سر او مجلس و محضر

به فر او به ماه دی شود خاک سیاه اخضر

فلک با همتش هامون و دریا با کفش فرغر

ز یک جودش ملا گردد عقاب چرخ را ژاغر

بدان خشت چو الماس و بدان شمشیر چون آذر

همان خود و همان معجر همان درع و همان چادر

شود بر درگهش ظاهر همه نیک و بد مضمر

وی آتش گشت و مردم عود و عالی درگهش مجمر

به منظر بهتر از مَخبَر به مخبر بهتر از منظر

ز کیوان در برش جوشن ز گردون بر سرش مغفر

ز حلم او شود در کُه ز خشم او شود کُه در

سرای مهر و کین را هست شمشیر و کف او در

ولی را ناز ازو فربه عدو را ناز از او لاغر

یکی را بهره زو زوبین یکی را بهره زو ساغر

ایا اعدای تو بر دار و احباب تو بر منبر

که آتش با رضای تو نسوزد برگ سیسنبر

اگرچه زاد تو اینجا وگرچه جای تو ایدر

به تو ترساند اندر سند و چین فرزند را مادر

به جوشن دارد و مغفر نکه تن مؤمن و کافر

نگه دارد به روز کین تن تو جوشن و مغفر

الا تا هر عرض قائم بود در اصل بر جوهر

الا تا گوهری مردم ستوده باشد از گوهر

جهان بادا به تو قائم چو از جوهر عرض اندر

کفت گوهرفشان بادا مدام و دل گهرپرور

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
رودکی

نگارینا، شنیدستم که: گاه محنت و راحت

سه پیراهن سلب بوده‌ست یوسف را به عمر اندر

یکی از کید شد پر خون، دوم شد چاک از تهمت

سوم یعقوب را از بوش روشن گشت چشم تر

رخم ماند بدان اول، دلم ماند بدان ثانی

[...]

عنصری

گه آن آراسته زلفش زره گردد گهی چنبر

گه آن پیراسته جعدش ببارد مشگ و گه عنبر

رخی چون نو شکفته گل ، همه گلبن برنگ مل

همه شمشاد پر سنبل ، همه بیجاده پر شکر

برو از نیکوئی معنی ، بغمز از جادوئی دعوی

[...]

عسجدی

کهی چون طور سینا بود ازو آویخته ثعبان

ز پشت او درخشنده کف موسی پیغمبر

به پشت ژنده‌پیلان برنشسته ناوک‌اندازان

چو عفریتان آتشبار بر کوه گران پیکر

ازرقی هروی

عروس ماه نوروزی چه کرد آن دانۀ گوهر؟

که نورش ماه تابان بود و سعدش زهرۀ ازهر

هزاران صورت رنگین نگاریده برو مانی

هزاران پیکر طبعی بر آورده از و آزر

بر آن هر صورتی رخشان ، زمشک لعلگون صدره

[...]

قطران تبریزی

اگر بتگر چنو داند نگاریدن یکی پیکر

روا باشد اگر دعوی خلاقی کند بتگر

نه چون او پیکری آید نه حورالعین چنو زاید

نه گر باشد پری شاید چنو هرگز پری پیکر

بدو رخ چون شکفته گل بدو لب چون فشرده مل

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه