لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
قطران تبریزی

غالیه دارد کشیده بر شکفته ارغوان

ارغوان دارد شکفته بر منقش پرنیان

ارغوان هر روزه تازه تر بزیر غالیه

غالیه هر روز خوشبوتر بگرد ارغوان

از جفاجوئی که هست آندلبر ناسازگار

از ستمکاری که هست آندلبر نامهربان

بر دلم باشد گمان هجر او همچون یقین

بر دلم باشد یقین وصل او همچون گمان

من برنگ زعفران و او برنگ لاله برگ

من بنرخ لاله برگ و او بنرخ زعفران

روی او چون گلستان و موی او چون سنبلست

طرفه رسته سنبل او در میان گلستان

گر نه از دل خاست عشقش چون درآویزد بدل

ور نه از جان خاست مهرش چون درآمیزد بجان

از خیال روی من باشد خزان اندر بهار

وز خیال روی او باشد بهار اندر خزان

گیسویش گوئی که خسرو بافته دارد کمند

ابرویش گوئی که خسرو آخته دارد کمان

آفتاب لشگر ایران و اران لشگری

کشته زو ایران و اران خرمی را بوستان

هرکجا باشد گران از طبع او باشد سبک

هرکجا باشد سبک از حلم او باشد گران

مشتری را طالع او گفت روزی مرحبا

آسمان را همت او گفت روزی گرم ران

آسمان هر ساعتی فخر آورد بر روزگار

مشتری هر ساعتی فخر آورد بر آسمان

شاعران گنج و درم بود زو در هر زمین

زائران کان گهر دارند زو در هر مکان

آن کجا گنج درم بود از ثنا بنهاد گنج

آن کجا کان گهر بود از سخن بنهاد کان

گر ببینی ابر و کفش زان نیاری یاد از این

ور ببینی بحر و طبعش زین نیاری یاد از آن

زان که آن گه گه سرشک افشاند این دائم گهر

زان که آن گه گه بخار آهیخت این دائم روان

هرکه ناز از کین او جوید شود جفت نیاز

هرکه سود از جنگ او جوید شود جفت زیان

هست کوکب را شمار و نیست فضلش را شمار

هست گردون را کران و نیست مدحش را کران

همت پست موالی زو همی گردد بلند

دولت پیر موافق زو همی گردد جوان

ای همیشه نام تو بر نامداران نامدار

وی همیشه کام تو بر کامکاران کامران

تیغ تو شیریست کو را مغز باشد مرغزار

تیر تو مرغیست کو را دیده باشد آشیان

هم برامش بختیاری هم بمردی کامکار

هم بدانش نامداری هم برادی داستان

گر سنان گیرد عدو گردد بر او همچون زره

ور زره پوشد عدو گردد بر او همچون سنان

خدمت تو راه نیکی را همیشه رهنما

مدحت تو لفظ دولت را همیشه ترجمان

گر عدو باشد عیان از تیغ تو گردد خبر

ور ولی باشد خبر از کف تو گردد عیان

طبع شادی داری و رامش ولیکن لاجرم

شادی و رامش همیشه پیش گیری هر زمان

تا بود شادی همیشه جفت با شادی بپای

تا بود رامش همیشه یار با رامش بمان

در همه شهری بدست خویش بنشان شهریار

در همه مرزی ز دست خویش بنشان مرزبان

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان

لشکرت همواره یافه، چون رمهٔ رفته شبان

عنصری

چیست آن آبی چو آتش و آهنی چون پرنیان

بیروان تن پیکری پاکیزه چون بی‌تنْ روان

گر بجنبانیش آب است، ار بلرزانی درخش

ور بیندازیش تیر است، ار بدو یازی کمان

از خرد آگاه نه در مغز باشد چون خرد

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
ابوسعید ابوالخیر

بس که جستم تا بیابم من از آن دلبر نشان

تا گمان اندر یقین گم شد یقین اندر گمان

تا که می‌جستم ندیدم تا بدیدم گم شدم

گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان

در خیال من نیامد در یقینم هم نبود

[...]

فرخی سیستانی

سرو دیدستم که باشد رسته اندر بوستان

بوستان هرگز ندیدیم رسته بر سرو روان

بوستانی ساختی تو برسر سرو سهی

پر گل و پر لاله و پر نرگس و پر ارغوان

ای بهار خوبرویان چند حیلت کرده ای

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
عسجدی

خسروا جائی بهمت ساختی، جائی بلند

پر ز خوان خواهی کنونش کرد و خواهی پر سخوان

تیر تو مفتاح شد در کار فتح قلعه ها

تیر تو مومول شد در دیده های دیده بان

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه