گنجور

 
قصاب کاشانی

کارم ز عقل راست نشد بر جنون زدم

سنگی به شیشه فلک واژگون زدم

رنگین نشد ز گریه مردانه چهره‌ام

پیمانه را ز میکده دل به خون زدم

بنیاد هستی‌ام ز نگاهی به باد رفت

تا چون حباب خیمه به دریای خون زدم

برخواستم ز آتش شوق تو چون سپند

گرم آن‌چنان که نعره ندانم که چون زدم

قصاب برنخاست صدا از یک آشنا

چندان که حلقه بر در دنیا دون زدم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!