شمارهٔ ۳۴ - در تشویق ولی عهد برای راندن سپاه روس از ایران
دوشم به وثاق آمد آن خسرو خوبان
می خورده و خوی کرده و خندان وغزل خوان
جان های عزیزان همه در چاه زنخدان
دل های پریشان همه در زلف پریشان
زلفش به شکار اندر، زان حلقه فتاک
چشمش به خمار اندر، زان غمزه فتان
از غمزه این بیدار، بس فتنه خفته
در حلقه آن پیدا، بس جادوی پنهان
خورشید فروزانش در پرده ظلمات
وز آتش سوزانش سرچشمه حیوان
گوئی پریئی در شده در کسوت آدم
گوئی ملکی آمده بر صورت انسان
آویخته از سرو سهی دسته سنبل
آمیخته با سبزه تر لاله نعمان
سنبل نه زره ور بود و سرو زره دار
لاله نه زره سا بود و سبزه زره سان
کس سروندیدست که بی معجز عیسی
از زنده بگیرد دل و ، در مرده دمد جان
سنبل نشنیدیم که بی معجز داوود
خورشید به جوشن کند و ماه به خفتان
هر لاله نیارد خفت بر فرش زبر جد
هر سبزه نباشد جفت با حقه مرجان
این سبزه مگر سرزده از گلشن فردوس
این لاله مگر آمده از روضه رضوان
در تابم ازان سنبل پرتاب که در شهر
دل دزدد و جان خواهد و هم باز به تاوان
بشکسته خود و هم خود بشکسته بسی دل
بر بسته خود و هم خود بر بسته بسی جان
افکنده بسی دام بلا در ره جان ها
افشانده بسی خون دل از دیده به دامان
بربسته بسی پای گرفتار ز رفتار
بگشوده همی دست ستم کار به دستان
مرغی است که بر گلبن طورست به پرواز
زاغی است که در گلشن خلدست به جولان
بر نور عیان آرد پیرایه ظلمت
در کفر نهان دارد سرمایه ایمان
کافرش توان گفت و مسلمان توان خواند
گر خلد به کافر سزد، آتش به مسلمان
شیطان بود ار شیطان مر خلد برین را
پیوسته ز دستان دهد آرایش بستان
هر آدمئی را دو ملک باشد هم راه
نه هر ملکی باشد هم سر به دو شیطان
آشفته دلی دیدم در حلقه آن زلف
چون گوی که سرگشته بود در خم چوگان
بی چاره و درمانده و آواره و دروای
بشکسته و سرگشته و بر بسته و حیران
گفتم: نه توئی آن من، آهی بزد و گفت:
انصاف بده جز دل تو کیست بدین سان؟
گفتم: چه گنه کردی کامروز بدین حال،
هم بسته به زنجیری و هم خسته به زندان؟
گفت: این گنه از تست که جز تو نه شنیدم
پیرانه سر افتد دگری در پی طفلان
بازست ترا دیده و من بسته به تهمت
شوخ است ترا خاطر و من خسته به بهتان
وین طرفه که در زمره دانایان خود را،
بشماری و بسپاری دل در کف نادان
گاهی به یکی خواجه سپاریم که باشد،
دل کندن از و مشکل و جان دادن آسان
گاهی به یک بنده فروشیم که گردد،
او خواجه فرمان ده و تو بنده فرمان
تا دیده نظر باز و نظر باشد غماز،
گه خسته کند اینم و گه بسته کند آن
گر طالب دنیائی بگریز ز شنعت
ور صاحب تقوائی پرهیز زعصیان
گفتم: به خدا از تو پناهم که نداری،
شرم از من، و ننگ از خود، و اندیشه ز یزدان
در تاب کمندی که همی جوئی پر خاش
وز تب به گزندی که همی گوئی هذیان
گوئی توئی آن کاتب کاذب که به هر کس،
هر دم به حسد گوید صد تهمت و بهتان
نه تخم سپندی که به آتش جهد از جای
نه زال نژندی که به شیون کند افغان
کم گوی و ازین گفتن عذر آر به تو به
شرم آرو برین دعوی در کش خط بطلان
زیرا که منم چاکر سلطان و نه زیبد،
این تهمت و این نسبت بر چاکر سلطان
عباس شه آن است که با چاکری او
فرصت نکند کس که کند خواب و خورد نان
گر زندگئی دارم از بندگی اوست
چونان که به خون زنده بماندرگ شریان
با خدمت دیوان و گرفتاری بسیار
با رنج سفرها و خطرهای فراوان
کو فرصت بنهادن دل در بر دل بر؟
کو مهلت افشاندن جان در ره جانان؟
هر شب منم و شمع و رقم های پیاپی
هر روز من و جمع و سخن های پریشان
تا صبح نگارنده اوراق رسائل
تا شام سپارنده اطراف بیابان
بر دست گهی خامه و استاده به یک پای
در پیش گهی جاده و بنشسته به یکران
بنوشته گهی نامه اسرار به خلوت
بر خوانده گهی دفتر اخبار به دیوان
بنهفته گهی بیعت، بگرفته ز ار من
پوشیده گهی پیمان بر بسته به شروان
گه ملتزم پاس که شاه است به مشکوی
گه بر در کریاس که بارست به ایوان
ایوان چو سپهری که بر او ثابت و سیار
مشکو چو بهشتی که در و حوری و غلمان
بر روشن آن لمعه انوار ثواقب
در گلشن این نغمه مرغان خوش الحان
لحنی که بود نغمه گر حنجر داوود
نوری که بود راه بر موسی عمران
چون ماه بران منظر شاه است به خرگاه
چون سرودرین گلشن داراست خرامان
دارای عجم، وارث جم، خسرو عالم،
خورشید شهان، شاه جهان، سایه یزدان
جمشید زمان فتح علی شاه که تیغش
هم قاطع کفر آمد، هم قامع کفران
هم تخت ازو خرم، و هم بخت و هم اقبال
هم جودبه او زنده و هم عدل و هم احسان
رخشنده و بخشنده نه ماه است و نه خورشید
با تیغ سرافشانش و با دست زر افشان
با گوهر تیغش که کند روی زمین لعل
گو: گوهر رخشان ندهد کوه بدخشان
با اشک بد اندیشش کافاق کند پر
گو:لولو لالا نشود قطره نیسان
تا پور پناهش به پناه آمد، آمد
جوشان و خروشان و سبک خیز و سپه ران
اینک سپهی گشن به تایید خداوند
زی خطه ارمن کشد از ساحت ایران
دل کنده ز مشکوی و سپه رانده به مشکین
بگذشته ز ایوان و روان گشته به میدان
گوئی که حرام است بر او راحت و آرام
مادام که بیرون نکند روس ز اران
یارب مددی ده که درین رکضت مسعود
اعوانش به نصرت رسد، اعداش به خذلان
جان ها همه قربانش شود گرچه به انصاف
من شرم کنم زان که به قربانش کنم جان
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و جذابیت یک شخص خاص (خسرو خوبان) و تأثیر آن بر دلهای دیگران صحبت میکند. شاعر احساسات شدید و احوالات پریشان عاشقان را توصیف میکند که تحت تأثیر زلف و چشمهای او قرار گرفتهاند. از جمیع جلوههای زیبایی، مانند معجزات دینی و نمادهای مختلف، برای توصیف اثرات عشق و محبت استفاده میشود. به علاوه، شاعر به مقایسه عشق و جنبههای مختلف زندگی میپردازد و در نهایت، خواستار یاری الهی برای محبوب خود و تسکین دلهای عاشق است.
هوش مصنوعی: دیشب به یاد آن پادشاه زیبا، که همیشه نوشیدنی مینوشید و با دوستانش خوش میگذرانید و شعر میسرود، خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم.
هوش مصنوعی: جانهای عزیزان همگی در روح و زیبایی زنخدان وجود دارد و دلهای نگران و آشفتهمان مانند زلفهای درهم پیچیده و پریشان است.
هوش مصنوعی: موهای او مانند یک دام گیر است و چشمهایش مانند طعمهای مستکننده، به گونهای که به خاطر جاذبههایش احساس گمراهی و شگفتی میکنم.
هوش مصنوعی: از نگاه و لبخند این معشوق بیدار، چقدر نیرنگ و جذابیت در دل این جمع نهفته است، چه جادوهای پنهانی که وجود دارد.
هوش مصنوعی: خورشید درخشان او در دل تاریکیها میتابد و آتش گرمایش باعث حیات موجودات میشود.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که موجودی خاص و زیبا در قالب یک انسان ظاهر شده است، گویی فرشتهای از بهشت به شکل آدمی در آمده است.
هوش مصنوعی: گلهای بنفشه و سنبل به زیبایی از برگهای سبز و تازه کنار لالهها آویزان شدهاند، و همه اینها در کنار هم منظرهای زیبا و دلانگیز ایجاد کردهاند.
هوش مصنوعی: سنبل و سرو زرهپوش نیستند و برگهای لاله و سبزه هم پوشش زرهای ندارند. این متن به زیبایی و ظرافت گلها و گیاهان اشاره دارد و نشان میدهد که آنها به رغم نداشتن زره یا پوشش سخت، زیبایی خاصی دارند.
هوش مصنوعی: هیچکس وجود ندارد که بدون معجزهی عیسی بتواند دل زندهای را از مرده بگیرد و جان تازهای به او بدهد.
هوش مصنوعی: ما هیچ گاه نشنیدهایم که بدون معجزه داوود، خورشید به زره درآید و ماه به خواب برود.
هوش مصنوعی: هر گل لالهای نمیتواند بر فرش زیبا بخوابد، و هر سبزهای نیز نمیتواند با دانهی مرجان همسان باشد.
هوش مصنوعی: این سبزه انگار که ناگهان از باغ بهشت بیرون آمده است و این لاله به نظر میرسد که از باغ رضوان آمده.
هوش مصنوعی: از گلهای زیبا در دل میسوزم، چرا که در دل مردم عشق و زندگی را میدزدد و جانها را میگیرد؛ اما این عشق، بهای سنگینی نیز دارد.
هوش مصنوعی: شکستهام و هم خودم را شکستهام، بارها قلبم را بستهام و همچنین جانم را به سختی محکم نگه داشتهام.
هوش مصنوعی: بسیاری از مشکلات و مصیبتها در مسیر زندگی وجود دارد که جانها را به دام میآورند و از دلها درد و رنجی به وجود میآورند که از دیدگان به سوی زمین میریزد.
هوش مصنوعی: بسیاری از افرادی که در دامها و مشکلات گرفتار آمدهاند، حالا با اعمال ظلمگرایانه، دستهایی که بر ظلم و ستم آماده هستند را رها میکنند.
هوش مصنوعی: پرندهای بر فراز کوه طور نشسته که در حال پرواز است، در حالی که زاغی در باغ به پرواز درآمده و در حال گردش و جستوخیز است.
هوش مصنوعی: چراغ روشنی، زینتبخش حقیقت است؛ اما تاریکی، بهوضوح در پنهانگهی کفر، سرمایه ایمان را میپوشاند.
هوش مصنوعی: میتوان گفت که فرد کافر را میتوان مومن دانست و برعکس. اگر به فرد کافر بهشت برسد، ممکن است به فرد مسلمان عذاب داده شود.
هوش مصنوعی: اگر شیطان در بهشت میتوانست، دائما از دستانش زیباییهای باغ را به دیگران میداد.
هوش مصنوعی: هر انسانی دو فرشته دارد که او را راهنمایی میکنند، اما همه فرشتگان نمیتوانند همیشه به دو شیطان تبدیل شوند.
هوش مصنوعی: دل آشفتهای را دیدم که در میان آن زلف convoluting، مانند گویای سرگشته در پیچ و خم بازی چوگان میچرخید.
هوش مصنوعی: فردی بیچاره و ناتوان است که در حال سرگردانی و گمگشتگی به سر میبرد. او دچار آسیب و شکست شده و نمیداند چه کاری باید انجام دهد. احساس درماندگی و بیپناهی او را در بر گرفته و به شدت گیج و سردرگم شده است.
هوش مصنوعی: گفتم: تو همان من نیستی، او آهی کشید و گفت: انصاف بده، غیر از دل تو چه کسی به این شکل وجود دارد؟
هوش مصنوعی: گفتم: چه کاری کردی که امروز به این وضعیت رسیدی؛ هم به زنجیر کشیده شدهای و هم در زندان خسته و ناتوانی؟
هوش مصنوعی: گفت: این خطا از خود توست، زیرا جز تو نشنیدم که فردی در پی بچهها افتاده باشد، در حالی که سن و سالش بالا رفته است.
هوش مصنوعی: چشم تو به من دوخته شده و من به خاطر تحقیرها و اتهامها نگران هستم. تو با رندی و شوخی خود را از این وضعیت دور کردهای و در عوض من تحت فشار و دلآزرده هستم.
هوش مصنوعی: عجیب است که در بین دانایان، خود را محسوب کنی و دل و احساساتت را به دست نادانان بسپاری.
هوش مصنوعی: گاهی به کسی اعتماد میکنیم که به ما کمک کند، و خوب میدانیم که دل کندن از موضوعات سخت و جدایی، کار آسانی نیست.
هوش مصنوعی: گاهی اوقات ما به یک خدمتکار میفروشیم و او به مقام و موقعیت بالایی دست پیدا میکند، در حالی که خود ما زیر سلطه او قرار میگیریم.
هوش مصنوعی: وقتی که چشم باز شود و به چیزها نگاه کند، گاهی از دلخوشی خستهام میکند و گاهی هم مرا به فکر وادار میکند.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال دنیای مادی هستی، از نافرمانی و گناه دوری کن و اگر فردی با تقوا هستی، از رفتارهای ناپسند بپرهیز.
هوش مصنوعی: من به خدا قسم میگویم که از تو کمک میخواهم؛ زیرا تو نمیتوانی به من پناهی دهی. از من شرمندهای و خودت را به ننگ انداختهای. در اندیشهات باید به خداوند توجه کنی.
هوش مصنوعی: در تنگنای کلافی که به دنبالش هستی، با خشم و کینه دست و پنجه نرم میکنی و به خاطر برودت و سرما، سخنان بیمعنی بر زبان میآوری.
هوش مصنوعی: تو مانند آن نویسنده دروغین هستی که هر لحظه به خاطر حسادت، به دیگران تهمت و افترا میزند.
هوش مصنوعی: نه دانهای از اسپند که در آتش میجوشد و نه زالی که با فریادش سر و صدا کند.
هوش مصنوعی: کم صحبت کن و به جای این حرفها، به خودت بیای و در این ادعا تجدید نظر کن.
هوش مصنوعی: زیرا که من خدمتگزار پادشاه هستم و این اتهام و نسبت به شخصی که به پادشاه خدمت میکند شایسته نیست.
هوش مصنوعی: عباس، شخصیتی است که برای خدمت به او هیچ کس فرصتی برای خواب یا خوردن نان ندارد.
هوش مصنوعی: اگر زندگیای دارم، به خاطر خدمتگزاری و بندگی اوست، مانند اینکه یک درخت با خون خود در شریانهایش زنده میماند.
هوش مصنوعی: با مشغلههای زیاد و مشکلات فراوان در کنار خدمت به دیوان، با زحمات سفرهای متعدد و خطرهای گوناگون روبهرو هستم.
هوش مصنوعی: کجا فرصتی هست که دل خود را در آغوش دل محبوب قرار دهم؟ کجا زمانی وجود دارد که بتوانم جانم را در راه معشوق بریزم؟
هوش مصنوعی: هر شب من در کنار شمع نشستهام و به دنبال داستانها و نقشههای متعدد روزهایم میگردم. روزهایم پر از جمعها و صحبتهای نامنظم و درهموبرهم است.
هوش مصنوعی: تا صبح کسی در حال نوشتن نامهها و مطالب است و تا غروب هم کسی در اطراف بیابان مشغول به کار است.
هوش مصنوعی: در این بیت شاعر به توصیف وضعیتی میپردازد که شخصی در حال نوشتن یا خلق هنر است. او گاهی بر روی یک دست، قلم را نگه داشته و با یک پا ایستاده، و گاهی هم در حال نشستن و تمرکز بر کارش است. این تصویر نشاندهنده تنوع و تغییر حالت در فرایند خلاقیت و فعالیت هنری است.
هوش مصنوعی: گاهی نامهای پر از راز و رمز را در خلوت میخواند و گاهی هم گزارشها و اخبار را در جمع و در دیوان بررسی میکند.
هوش مصنوعی: گاههایی پنهانی درگیر بیعت و پیمان بودهام، گاهی هم همچون عقیقهای در شروان، در پردهای از راز و پوشیدگی به سر میبردم.
هوش مصنوعی: در برخی اوقات، در حالی که بوی خوش عطر سلطانی به مشام میرسد، در دیگر لحظات، بر درختان میوهای که در سایهی ایوان قرار دارند، میوههایی به بار نشسته است.
هوش مصنوعی: ایوان مانند آسمانی است که در آن همیشه حالتی ثابت و گاهی متغیر وجود دارد، شبیه به بهشتی که در آن درها، دختران و پسران زیبای جوان به چشم میخورند.
هوش مصنوعی: درخشش نورانی در باغ به همراه موزیک دلنواز پرندگان خوش صدا است.
هوش مصنوعی: صدایی که شبیه به آهنگ حضرت داوود بود و نوری که راه را برای حضرت موسی روشن میکرد.
هوش مصنوعی: هنگامی که ماه به مانند یک مظهر زیبایی بر چهره شاه میتابد، در میان خرگاه و باغی که سرسبز و پربرکت است، با وقار و ناز به حرکت درمیآید.
هوش مصنوعی: این شخص از دیاری دیگر آمده، وارث قدرت و شکوه پادشاهی قدیم است. او بهترین و برترین پادشاهان را نمایندگی میکند، همچون خورشیدی که بر برجستگی آسمان و زندگی دیگران سایه میافکند و همواره در سایه خداوند به سر میبرد.
هوش مصنوعی: جمشید در زمان فتحعلی شاه، با شمشیری که هم دشمنان را شکست میداد و هم بر کفر و ناپاگیها فائق میآمد.
هوش مصنوعی: من از او خوشبختم و خوشبختی و روزگارم خوب است. رحمت، انصاف و نیاری او همیشه وجود دارد و باعث زنده بودن امید و محبت در من است.
هوش مصنوعی: به زیبایی و نیکی او نمیتوان ماه یا خورشید را مثال زد، چرا که جلوهاش با درخشندگی و شکوه خاصی چون تیغی تیز و دست زرین، هر بینندهای را مجذوب میکند.
هوش مصنوعی: اگر تیغ او زمین را با گوهرش بزند، لعل خوبی خواهد شد؛ اما کوه بدخشان هرگز جواهر درخشان را نمیدهد.
هوش مصنوعی: با اندوه و گریهی افکارش، دلی آرام و آرامش را نمییابد، همچنان که با ناله و گریه، نمیتوان انتظار خواب آرام داشت.
هوش مصنوعی: پس از آنکه پسرش به پناهگاه رسید، با شوق و هیجان فراوان و با سرعت و قدرت به سوی آنجا آمد.
هوش مصنوعی: اکنون یک فرماندهی حریص به فرمان خداوند از منطقهی ارمنستان به سمت سرزمین ایران پیش میرود.
هوش مصنوعی: دل از خواب و آسانی جدا شده و از جنگاوران رسته، به سمت میدان نبرد رفته و از محیط آرام خانه گذشته است.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که او هیچگونه آسایش و آرامش نمیتواند داشته باشد تا زمانی که روسی را از دل خود بیرون نکند.
هوش مصنوعی: ای خدا، به من کمک کن که در این نبرد، مسعود و یارانش یاری شوند و دشمنانشان به شکست و ذلت دچار گردند.
هوش مصنوعی: همهی جانها برای او فدا شوند، اما من از انصاف خجالت میکشم زیرا میخواهم جان خود را به خاطر او قربانی کنم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این گنبد گردان که برآورد بدین سان
…ـان
ای منظره و کاخ برآورده به خورشید
تا گنبد گردان بکشیده سر ایوان
تاچون ز در باغ درآید مه نیسان
از دیدن او تازه شود روی بساتین
این گنبد پیروزهٔ بیروزن گردان
چون است چو بستان گه و گاهی چو بیابان؟
من خانه نه دیدم نه شنیدم به جز این نیز
یک نیمه بیابان و دگر نیمه گلستان
ناگاه گلستانش پدید آرد گلها
[...]
المنه لله که خورشید خراسان
از برج شرف گشت دگر باره درخشان
المنه لله که آراست دگر بار
دیوان خراسان بسزاوار خراسان
المنه الله که از کشتی عصمت
[...]
آن غیرت یزدان نگر و قدرت یزدان
از قدرت یزدان چه عجب غیرت چندان
هرگز نرسد کس بسر قدرت ایزد
هرگز نرسد کس بسر غیرت یزدان
گه کوه و بیابان کند از باغ و بساتین
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.