من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاست
خاست اما فتنه انگیز و خرامان برنخاست
کی نمودی قد که هر سو فتنه بالا نشد
کی گشودی رخ که از هر گوشه افغان برنخاست
مرده ام بی او چه سان بر آه من سوزد دلش
کی کند در دل اثر آهی که از جان برنخاست
می کشم از دل خدنگش را و زو خون می چکد
همدمی ننشست پهلویم که گریان برنخاست
صبر بر نادیدنت رحمیست بر عالم ز من
زانکه چشمی بر تو نگشادم که طوفان برنخاست
ظلم اشکم بین که تا گردیم با هم ساعتی
گردبادی هم بآهم زین بیابان برنخاست
از سر کویت فضولی گر نخیزد دور نیست
هیچ جا افتاده رفتار خوبان برنخاست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی تأثیر وجود یک معشوق بر شاعر میپردازد. شاعر از زیبایی و قد بلند معشوق میگوید که باعث فتنه و آشوب در دل دیگران میشود. او به این نکته اشاره میکند که نگاه معشوق چه بسا به دل کسی اثر نگذارد و آن را به حالت عاطفی نرساند. شاعر از درد و اشتیاق خود میگوید، و اینکه حتی صبر بر دوری معشوق برای او سخت است. او در نهایت به این نتیجه میرسد که دیدن صورت زیبای معشوق و برقراری ارتباطی کوتاه، در دنیای آشفتهٔ احساسات او میتواند آرامشبخش باشد و در غیر این صورت، هیچکسی رفتار خوبان را نمیتواند به درستی درک کند.
هوش مصنوعی: من نمیگویم که قد تو مانند سرو از باغی برنخاسته است، اما بدان که تو خود فتنهانگیز و با وقار هستی که هیچکس به تماشای تو نخواهد توانست.
هوش مصنوعی: کیست که وقتی تو قامت خود را به نمایش گذاشتی، فتنهای در گوشه و کنار برپا نشد؟ و چه کسی میتواند بگوید که وقتی تو روی خود را گشودی، صدای فریاد از هر سو بلند نشد؟
هوش مصنوعی: من بی او مردهام و نمیدانم دلش با آه من چه میشود. آیا میتواند بر دلش تاثیر بگذارد، در حالی که این آه از عمق جانم برخاسته است؟
هوش مصنوعی: من از دل او تیر را بیرون میکشم و خون از آن میچکد. در کنارم کسی نیست که آرام و بیخیال کنارش بنشینم، چون همواره در حال گریهام و برنمیخیزم.
هوش مصنوعی: تحمل کردن غیبت تو برای من مانند رحمتی است برای جهان، زیرا من چشمی به تو ندارم که طوفانی آغاز کند.
هوش مصنوعی: اشکهای من را ببین که چگونه بر ما میبارد، ما میخواهیم به مدت یک ساعت با هم در این بیابان گرد و غبار بپا کنیم.
هوش مصنوعی: اگر کسی از عشق تو به پا نخیزد، دور نیست که در هر جا، آثار نیکوکاران به چشم بخورد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاست
آهی از من سر نزد کز مردم افغان برنخاست
گریه طوفان خیز گشت و از سرم برخاست دود
باری از من گریه کم سرزد که طوفان برنخاست
گرچه شور شهسواران بود در میدان حسن
[...]
بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاست
کز پریشانی فغان از پیر کنعان بر نخاست
وه که تا لب های من آلوده از افغان نکرد
تشنگی از هر طرف، جویی به حیوان بر نخاست
باغبان عشق با دعوی به رضوان گفت خیز
[...]
کی ز ماتمخانه ما دود افغان برنخاست
کی غم از بالین ما با چشم گریان برنخاست
در زمین سیلخیز دیده گریان ما
کی نشست اشکی که چون برخاست طوفان برنخاست
صد نسیم آمد ز مصر و بوی پیراهن رساند
[...]
کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاست
همچو شمع کشته دودم از گریبان برنخاست
شمع بالینش نشد چون صبح خورشید بلند
با لب پرخنده هر کس از سر جان برنخاست
از نوای شور مجنون بود رقص گردباد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.