گنجور

 
فضولی

من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاست

خاست اما فتنه انگیز و خرامان برنخاست

کی نمودی قد که هر سو فتنه بالا نشد

کی گشودی رخ که از هر گوشه افغان برنخاست

مرده ام بی او چه سان بر آه من سوزد دلش

کی کند در دل اثر آهی که از جان برنخاست

می کشم از دل خدنگش را و زو خون می چکد

همدمی ننشست پهلویم که گریان برنخاست

صبر بر نادیدنت رحمیست بر عالم ز من

زانکه چشمی بر تو نگشادم که طوفان برنخاست

ظلم اشکم بین که تا گردیم با هم ساعتی

گردبادی هم بآهم زین بیابان برنخاست

از سر کویت فضولی گر نخیزد دور نیست

هیچ جا افتاده رفتار خوبان برنخاست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
محتشم کاشانی

چون دم جان دادنم آهی ز جانان برنخاست

آهی از من سر نزد کز مردم افغان برنخاست

گریه طوفان خیز گشت و از سرم برخاست دود

باری از من گریه کم سرزد که طوفان برنخاست

گرچه شور شهسواران بود در میدان حسن

[...]

عرفی

بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاست

کز پریشانی فغان از پیر کنعان بر نخاست

وه که تا لب های من آلوده از افغان نکرد

تشنگی از هر طرف، جویی به حیوان بر نخاست

باغبان عشق با دعوی به رضوان گفت خیز

[...]

فصیحی هروی

کی ز ماتمخانه ما دود افغان برنخاست

کی غم از بالین ما با چشم گریان برنخاست

در زمین سیل‌خیز دیده گریان ما

کی نشست اشکی که چون برخاست طوفان برنخاست

صد نسیم آمد ز مصر و بوی پیراهن رساند

[...]

صائب تبریزی

کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاست

همچو شمع کشته دودم از گریبان برنخاست

شمع بالینش نشد چون صبح خورشید بلند

با لب پرخنده هر کس از سر جان برنخاست

از نوای شور مجنون بود رقص گردباد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه