گنجور

 
فیض کاشانی

جان من سخت دلربائی تو

دل من نیک جانفزائی تو

نیک دل میبری ولیکن سخت

سست پیمان و بی‌وفائی تو

من ز هجرت چنانکه میدانی

تو چنینی چنین چرائی تو

طاقت هجر و تاب وصلم نیست

چون کنم چون عجب بلائی تو

چند بیگانگی کنی با من

گوئیم کهنه آشنائی تو

آشنائی قدیم را چو نهٔ

جان من پس بگو کرائی تو

چون بر فیض خود نمی‌آئی

دل من پس بر که آئی تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
نظامی

کایزد از بهر نیک رائی تو

برد فترت ز پادشائی تو

اوحدی

نیستت جای، در چه جایی تو؟

همه زان تو خود، کرایی تو؟

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از اوحدی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه