گنجور

 
فیض کاشانی

گاه شود جلوه‌گر مهر رخش در کسان

صوفی از آن در هواش چرخ زند ذره سان

گفت نبی اطلبوا جاحتکم عندهم

قبله ما زانسبب گشت وجوه خسان

زاهد کی خیره سر منع کند از نظر

چشم ندارد مگر آه از این ناکسان

چهره دلها کند ریش بچنگال پند

کرده زره ریش را کرده سپر طیلسان

ترس خدا کن سپر عشوهٔ دنیا مخر

صیغه و مرد خدا جیفه و این کرکسان

پیرو غولان مشو و ز پی دیوان مرو

دست بدار از هوس پای بکش از خسان

ای خنگ آنکو گرفت بار کسان را بدوش

وای بر آنکو نهاد بار بدوش کسان

گر ندهی تن ببار زار کشندت بدار

کرد خدا اغنیا بارکش مفلسان

فیض بهستی گرو همچون کرانان مشو

بار که بر دوش تست زود بمنزل رسان

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اوحدی

ای کس ما، چون شدی باز مطیع کسان؟

بی‌خبریم از لبت، هم خبری می‌رسان

نیست مجال گذر بر سر کویت، ز بس

ولولهٔ اهل عشق، دبدبهٔ حارسان

در دل بی‌دانشان مهر تو دانی که چیست؟

[...]

فیض کاشانی

نیست چو من واپسی در همه واپسان

چو نیست من بیکسی در همه بیکسان

واپسی من ببین بیکسی من ببین

همرهیت کرده پس پیشروان واپسان

هم تو دهی نعمت و هم تو تمامش کنی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه