گنجور

 
فیض کاشانی

یک محرم راز در جهان نیست

یک دوست بزیر آسمان نیست

غیر از غم عشق همدمی کو

کز صحبت آن دلم گران نیست

فریاد زدست این کرانان

جانرا از عذابشان امان نیست

من طاقت احمقان ندارم

جز مرک سزای احمقان نیست

یارب یا رب غم تو خواهم

دل جز بغم تو شادمان نیست

تا یافت بکوی عشق راهی

دل را غم جان سرجهان نیست

خود جان جهان جهان جان شد

دل بستهٔ انی جهان و جان نیست

شور عشقی چو هست در سر

دلرا پروای این و آن نیست

جائی نتوان نشست ای فیض

کافسانهٔ عشق در میان نیست

 
 
گوهر
نظامی

می‌کوشم و در تنم توان نیست

کازرم تو هست باک از آن نیست

وحشی بافقی

زنبیلِ گُه است آن دهان نیست

یک پاره گه است آن زبان نیست

مجذوب تبریزی

کس واقف سر این جهان نیست

جز نور علی در این میان نیست

بی‌نشئه التفات عامش

در قالب کائنات جان نیست

یک منطقه بی‌نطاق مهرش

[...]

صفایی جندقی

تاب دلم ار تو را عیان نیست

سیل از مژه‌ام عبث روان نیست

هر کم دل و دیده دید بازش

بر لب سخنی ز بحر و کان نیست

در هجر روان ناتوان را

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صفایی جندقی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه