گنجور

 
فیاض لاهیجی

تو ای بلبل گهی از نالة خود شاد کن ما را

اگر از ناله وامانی دمی فریاد کن ما را

فراغت هر سر مو را به بند صد هوس دارد

کجایی ای گرفتاری، بیا آزاد کن ما را

به یاد ما نمی‌گوییم خاطر رنجه کن دایم

فراموشت اگر کردیم گاهی یاد کن ما را

دل از کی مجاز افسرده شد بزم حقیقت کو

بس است ای عشق شاگردی، کنون استاد کن ما را

سبکروحی سر معراج دارد، ناتوانی هم

به بال تست پرواز ای نفس امداد کن ما را

به حرمان دل نهادن شوخی حسن طلب دارد

خرابی‌ها بس است ای آرزو آباد کن ما را

سر آسوده‌ای دارم من و فیّاض من یارب

نصیبِ زلفِ فتراکِ غم صیاد کن ما را

 
 
 
مشکلات اینترنت
امیر شاهی

خرابیم، از دل ای بی‌رحم گه‌گه یاد کن ما را

سگ کوی توییم، آخر به سنگی شاد کن ما را

دلم بار دگر لاف علامی می‌زند جایی

بیا ای غم به مرگ تو مبارک‌باد کن ما را

درت کعبه است و ما ارباب حاجت، رحمتی فرما

[...]

میلی

بیا ای قاصد از کویش، زغم آزاد کن مارا

پیامی گر نداری، از دروغی شاد کن مارا

همی‌گویی که آخر می‌دهم داد غریبان را

بیا اوّل شهید خنجر بیداد کن مارا

برو عهدی که با اغیار هم نو بسته‌ای، بشکن

[...]

جویای تبریزی

بیا از قید بیدردی دمی آزاد کن ما را

ز درد ساغر غم ای محبت شاد کن ما را

نوشتم در وصیت نامهٔ طومار آه خود

که صیدی را به خون غلطان چو بینی یاد کن ما را

خمارم رهبر دشت فنا گردید ای ساقی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه