گنجور

 
فیاض لاهیجی

نه سامان سفر باشد نه سودای حضر ما را

تو ای باد صبا هر جا که می‌خواهی ببر ما را

درین کشور کسی ما را به چیزی برنمی‌گیرد

به یک مشت غباری از در جانان بخر ما را

چو شمشیریم و بر اندام ما جوهر سپر باشد

به جنگ ما میا دشمن چو بینی بی‌سپر ما را

تو زاغی زاغ، قدر ما نمی‌دانی ولی طوطی

اگر دیدی نمی‌دادی به صد تنگ شکر ما را

صبا از کوی او فیّاض پنداری خبر دارد

که تا در جلوه آمد کرد از خود بی‌خبر ما را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
قاسم انوار

نمی دانم چه افتادست قسمت از قدر ما را

کزین درگاه می رانند دایم دربدر ما را

ازین معنی چه دلشادم، قرین دولت افتادم

ازین معنی که شد همراه ماهی در سفر ما را

برو، ناصح، مده پندم، که با کس نیست پیوندم

[...]

بابافغانی

نشد جز درد و داغ عشق حاصل در سفر ما را

که از هر شهر و یاری ماند داغی در جگر ما را

اگر چه می رویم از دست شوخی زین دیار اما

همین حالت دهد رو باز در شهر دگر ما را

همان بهتر که یاران با کسی دیگر نپیوندیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه