گنجور

 
فیاض لاهیجی

گرت هواست به هر نیک و بد به سر بردن

دلی چو آینه باید به دست آوردن

به هرزه جان چه کَند کوهکن نمی‌داند

که روزی دگران را نمی‌ توان خوردن

به جانفشانی اگر ابروت اشاره کند

توان به دست اجل مفت جان به در بردن

ستم به حال دل دشمنان ستم باشد

دلی که دوست نداری چه باید آزردن!

به آب زندگی خضر کس نپردازد

به حسرت لب لعل تو تا توان مردن

چه غم به معجزة نوح کار اگر افتد

که دامن مژه‌ای می‌توانم افشردن

به گلبنم که نظر کردة خزان بلاست

گل همیشه بهارست ذوق پژمردن

چنان طراوت گل ریخت موج بر سر هم

که در هوای چمن غوطه می‌توان خوردن

چه می‌خوری غم دلگیری از فلک فیّاض

چو آبِ آینه شو دل نهادِ‌ افسردن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

چه خوش بود دو دلارام دست در گردن

به هم نشستن و حلوای آشتی خوردن

به روزگار عزیزان که روزگار عزیز

دریغ باشد بی دوستان به سر بردن

اگر هزار جفا سروقامتی بکند

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
حکیم نزاری

نمیتوان دل یاری زخود بیازردن

نه نیز هم دل خود را ز غیر آزردن

میان این دو دلم نیست حاصلی دیگر

مگر مناظره ای کردن و غمی خوردن

مگر به چاره بر لب کشند جان مرا

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
صائب تبریزی

توان به خامشی از عمر کام دل بردن

دراز می شود این رشته از گره خوردن

واعظ قزوینی

زیاده فیض توان از شکستگان بردن

که عطر گل شود افزون بوقت پژمردن

بود بخانه تاریک با چراغ شدن

ز فیض بندگی دوست، زنده دل مردن

شکستگی است، نشان درستی ایمان

[...]

آشفتهٔ شیرازی

مرا ز عشق بسی منت است بر گردن

که بازداشته شوقم زخواب وز خوردن

نه بار کس ببرد گردنم نه گوش حدیث

که حلقه‌هاست ز زلفت به گوش و بر گردن

چنان به نان جواَم خوش که برنجان شهان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه