گنجور

 
فیاض لاهیجی

ز دانش مرا بس، که نام تو دانم

سوادم همین بس که نام تو خوانم

چرا نالم از ضعف، آن قوّتم بس

که آهی به عمری به پایان رسانم

جز آه شرربار حسرت ثمر کو!

نهالی که در عرصة دل نشانم

مراد دو عالم اگر در کف آید

کف خاک نبود که بر سر فشانم

به آن بی‌نشان کوی کس ره نبردست

عبث قاصد اشک را می‌دوانم

به گَرد سواران نخواهم رسیدن

درین دشت گلگون چه بر می‌جهانم

چه پرسی ز من حال فیّاض بیدل

تو دادی به صحرا سرش، من چه دانم؟

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

چو در پاش گردد به معنی زبانم

رسد مرحبا از زمین و زمانم

به صورت و نوا و بصیت معانی

طرب بخش روحم، فرحزای جانم

خرد در بها نقد هستی فرستد

[...]

مسعود سعد سلمان

ضعیفم به جان وز ضعیفی چنانم

که از سختی جان کشیدن به جانم

به دل خونم آری به جان در گزندم

به رخ زردم آری به تن ناتوانم

همه شاخ خشکست در مرغزارم

[...]

انوری

تو دانی که من جز تو کس را ندانم

تویی یار پیدا و یار نهانم

مرا جای صبر است و دانم که دانی

ترا جای شکرست و دانی که دانم

برانی که خونم به خواری بریزی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه