گنجور

 
فیاض لاهیجی

درین دریای بی‌بن چون حبابم

نفس تا می‌کشم از دل خرابم

ندارد چرخ با این شور چشمی

نمک چندان که ریزد بر کبابم

به یاد دوست روح آید به پرواز

دگر در خم نمی‌گنجدت شرابم

تو دیر از جا درآ، من زود خجلت

تو تا آتش برافروزی من آبم

چو مالامال حسن آیم از آن کوی

به دیده در نیاید آفتابم

ز ذوق دیدن رویش به محشر

شب مردن نخواهد برد خوابم

جزای مهربانی‌ها مرا بس

که آرد انتقامش در حسابم

نیندیشم ز دوزخ یک سر موی

به هجران گر نفرمایی عذابم

تب بی‌تابیم را این دوا بس

که گیرد غمزه نبض اضطرابم

به فکر آن دهان در تنگنایم

ز تاب آن کمر در پیچ و تابم

چنان فیّاض محرومم ز گلزار

که بوی گل نیاید از گلابم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
باباطاهر

دو زلفانت کرِم تار ربابم

چه می‌خواهی ازین حال خرابم

ته که با مو سر یاری نداری

چرا هر نیمه‌شو آیی به خوابم

جمال‌الدین عبدالرزاق

مرا ایزد تعالی خاطری داد

که دایم با فلک بودی عتابم

بمعنی دادن بکر آنچنان بود

که با او کان معنی بدخطابم

بهر وقتی کزاو کردم سؤالی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه