گنجور

 
فیاض لاهیجی

نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش

دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش

به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که می‌خواهم

در ایّام جدایی یادگاری باشد از شستش

پریشان کردن دل چون صبا آواره‌ام دارد

کمند طرّه‌ای کو، تا کند یک باره پا بستش

نه تنها می پرستانند از زاهد دل آزرده

دل تسبیح هم سوراخ سوراخست از دستش

مرنج از طعنة دشمن گر افتادی ز پا فیّاض

که باشد سربلند آن سر که عشق او کند پستش

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اثیر اخسیکتی

مسلمانان فغان از دست چشم کافر مستش

دل آزاد من چون دید سحری کرد و بربستش

خیالت چون نهم بر دل از آن بدعهد بی حاصل

دل من گر بخون دل بگرید جان آن هستش

سیاها، روی مظلومی که خواهد روی گلرنگش

[...]

جامی

مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش

خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش

تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان

خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش

ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم

[...]

اهلی شیرازی

خوش آن ساعت که آن ساقی نشاننم پیش خود مستش

نهد آن کاسه بر دست من و من بوسه بر دستش

فغان از زهر چشم او چه مرد افکن شرابست این

می تلخی چنین آنگاه ساقی نرگس مستش

دل از سرو بلند او بطوبی کی شود مایل

[...]

سیدای نسفی

نمی آید برون از صفحه آشوب تا هستش

به مشق فتنه کرده کاتب ایام پابستش

برای قتلم انشا کرد خطی نرگس مستش

به خونم زد رقم تا با قلم شد آشنا دستش

حزین لاهیجی

چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش

بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش

چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها

ره دین می رود زاهد، که دنیا نیست در دستش

گذر کرد از گلویم ناوکش چون قطرهٔ آبی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه