نگردید آشنای می لب از خویشتن مستش
دل پیمانه خون شد ز انتظار بوسة دستش
به ناخن تازه دارم زخم تیرش را که میخواهم
در ایّام جدایی یادگاری باشد از شستش
پریشان کردن دل چون صبا آوارهام دارد
کمند طرّهای کو، تا کند یک باره پا بستش
نه تنها می پرستانند از زاهد دل آزرده
دل تسبیح هم سوراخ سوراخست از دستش
مرنج از طعنة دشمن گر افتادی ز پا فیّاض
که باشد سربلند آن سر که عشق او کند پستش
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از آزادی خویش و دوری از تأیید دیگران سخن میگوید. او به جنون و شوقی اشاره میکند که مانند یک کشتی در اقیانوس امید و خطرات در حال حرکت است. شاعر میگوید که در زندگیاش میتواند از زیباییها بهرهمند شود، حتی در زمانهای سخت و در خزان. او از شادی و سرور صحبت میکند و به این نکته اشاره دارد که نمیتوان با غم و اندوه، از یاد زیباییهای زندگی غافل شد. در پایان، شاعر به اراده و همت خود میبالد و از قدرت خلاق و خوشذاتی که او را در مواجهه با چالشها یاری کرده، یاد میکند.
هوش مصنوعی: به دلیل دوری و عدم نزدیکی شخصی که دوستش دارم، دل من دچار درد و انتظار شده است. این جدایی حتی به اندازه یک بوسه هم برایم سخت و غمانگیز شده است.
هوش مصنوعی: من زخم تیر را که به تازگی با ناخن میزنم، میخواهم تا در روزهای جدایی یادگاری از او باشد.
هوش مصنوعی: دل مرا مانند نسیم آشفته کرده است و من در حال آوارگی هستم. آیا مویی از او وجود دارد که مرا یکباره به خود ببندد و گرفتار سازد؟
هوش مصنوعی: تنها افرادی که به پرستش میپردازند، از زاهدانی که دلشان آزرده است، احساس خوبی ندارند. حتی تسبیح او نیز از دستش پاره و شکسته است.
هوش مصنوعی: از نیش زبان دشمن ناراحت نشو، حتی اگر به زمین بیفتی. کسی که عشقش به اوست، هیچگاه سرش پایین نخواهد آمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مسلمانان فغان از دست چشم کافر مستش
دل آزاد من چون دید سحری کرد و بربستش
خیالت چون نهم بر دل از آن بدعهد بی حاصل
دل من گر بخون دل بگرید جان آن هستش
سیاها، روی مظلومی که خواهد روی گلرنگش
[...]
مه اشترسوار من که شد رخش فلک پستش
خوش آن رهرو که در قید مهار مهر دل بستش
تن پاکش به پاکی دست برد از چشمه حیوان
خضر کی یابد آن دولت که ریزد آب بر دستش
ز شاخ سدره آمد نخل او برتر عجب دارم
[...]
خوش آن ساعت که آن ساقی نشاننم پیش خود مستش
نهد آن کاسه بر دست من و من بوسه بر دستش
فغان از زهر چشم او چه مرد افکن شرابست این
می تلخی چنین آنگاه ساقی نرگس مستش
دل از سرو بلند او بطوبی کی شود مایل
[...]
نمی آید برون از صفحه آشوب تا هستش
به مشق فتنه کرده کاتب ایام پابستش
برای قتلم انشا کرد خطی نرگس مستش
به خونم زد رقم تا با قلم شد آشنا دستش
چو موج می جدا از باده نتوان کرد پیوستش
بود میخانه زیر دست مژگان سیه مستش
چو آن کافر که اسلام آورد از بی نواییها
ره دین می رود زاهد، که دنیا نیست در دستش
گذر کرد از گلویم ناوکش چون قطرهٔ آبی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.