منم که کردهام الماس نشئه مرهم را
به مرگ عیش سیهپوش داغ ماتم را
کسی که سرمه از آن درگرفت چون خورشید
به یک نگاه ببیند تمام عالم را
به گلشنی که در آن شعله آبیار بود
به آفتاب برابر نهند شبنم را
به روز وصل سیاهی ز داغ برگیرم
لباس عید نسازم پلاس ماتم را
به دهر خون نخورد آدمی چه چاره کند!
به آب غصّه سرشتند خاک آدم را
ز دود دل رقمی چند در سفینة چرخ
به یادگار نوشتیم شکوة غم را
نیاورم به زبان راز دل ولی فیّاض
بگو چه چاره کنم گریة دمادم را!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به حسرت و غم خود اشاره میکند. او میگوید که در میان شادیها و لذتها، درد و ماتم را به دوش میکشد و با وجود زیباییهای دنیا، همچنان غمگین است. او به خورشید و روشنایی اشاره میکند که میتواند تاریکیها را روشن کند، اما در دل او تنها غم وجود دارد. شاعر بر این باور است که انسانها در دنیا با درد و رنج سر و کار دارند و به نوعی سرنوشتشان به غم خیانت کرده است. او غم خود را نمیتواند به زبان بیاورد، اما این بار سنگین را احساس میکند. در نهایت، از عدم توانایی برای تغییر وضعیت خود ابراز ناامیدی میکند.
هوش مصنوعی: من آن کسی هستم که با استفاده از الماس و نشئه، زخمهای ناشی از غم و اندوه را درمان کردهام و حالا با غم و ماتم زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: کسی که از زیبایی و درخشندگی خاصی برخوردار باشد، با یک نگاه میتواند تمام جهان را تحت تأثیر قرار دهد و مانند خورشید، نور و روشنی را در همه جا پخش کند.
هوش مصنوعی: در باغی که آتش آبی وجود دارد، شبنم را در مقابل آفتاب قرار میدهند.
هوش مصنوعی: در روز وصال، به دلیل غم سنگینی که دارم، لباس شاد و عیدانه نمیپوشم و به جایش در اندوه و ماتم خواهم بود.
هوش مصنوعی: در این دنیا، آدمی چه میتواند بکند وقتی که از ابتدای خلقت با غم و اندوه مواجه شده است؟ سرشت انسان به گونهای است که از خاک و آب غم پر شده است.
هوش مصنوعی: از دل سوخته، چند علامت در کشتی آسمان به یادگار نوشتیم و گلایههای خود از غم را ثبت کردیم.
هوش مصنوعی: نمیتوانم احساسات درونم را با کلمات بیان کنم، اما ای بخشنده، بگو چه راهی هست برای پایان دادن به این گریه بیپایان؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ز فضل داشته آدمی و آدم را
ز صنع ساخته هشده هزار عالم را
زهی به تیغ شجاعت گرفته عالم را
حدیث جنک تو جان تازه کرد ستم را
ابولمظفر منصور قاسم پرناک
که جرعه نوشی جامت نمیسزد جم را
غمی نماند جهان را بیمن دولت تو
[...]
منم که یافته ام ذوق صحبت غم را
به صبح عید دهم وعده ی شام ماتم را
ز لاف صبر بسی نادمیم، طعنه مزن
مروت که ملامت بلاست ملزم را
به لذت ابد ار زنم او دلا مژده
[...]
مَکِش زِ دستِ من، آن ساعدِ نِگارین را
که خون زِ دستِ تو، بسیار دَر دل است، مَرا
منم که داغ دلم دشمن است مرهم را
نمیدهم به شب قدر روز ماتم را
خدنگ یار مگر چاک سینهام بگشود؟
که سوخت شعله طوفان عشق عالم را
به گلشنی که نسیم دلم گذشته بر آن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.