چنان دل تیر آن ابرو کمان را در نظر دارد
که رقص جلوه دایم بر بساط نیشتر دارد
مدان خاصم اگر ظاهر نگردد سوز پنهانم
ز آتش ابرة خاکستر من آستر دارد
چو خون بسته خود را در رگ یاقوت میدزدم
ز بیآبی سپهرم غرقه در آب گهر دارد
دل سنگ از سرشک گریهام سوراخ سوراخست
اسیر چشم او الماس در بار جگر دارد
سرم را کرده از آشفتگی بیگانة بالین
سر زلفی که دایم سر به بالین کمر دارد
همای زلف او کی سایه اندازد به سرما را
که دایم بیضة خورشید را در زیر پر دارد
مرا آشفتگی محروم دارد از لبش فیّاض
وگرنه میتواند دل ز لعلش کام بردارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و رنجهای روحی ناشی از آن صحبت میکند. او از اشکهایش میگوید که گاهی رنگین و گاهی همچون طلا هستند. رنگ و حال او همیشه در تغییر است و این دلالت بر دگرگونی احساساتش دارد. او بیان میکند که اگر برای عشقش خاک زیر پا شود، نسیمی او را از آن خاک برخیزاند. همچنین، شاعر به جراحتهای داخلیاش اشاره میکند که هر دم با نفسش پیداست. در نهایت، او به بیمهری محبوبش و خطر پرستش کسی که بیمار دلش شده است، اشاره میکند و این که این عشق ممکن است او را به خطر اندازد.
هوش مصنوعی: دل آنقدر تحت تأثیر زیبایی آن ابرو و کمان است که همیشه در حال انتظار برای دیدن جلوهگری و نمایش زیباییاش میباشد.
هوش مصنوعی: نباید تصور کنی که اگر درد درونم هویدا نشود، من خاص و متفاوت نیستم؛ چون از آتش غم و نگرانیهایم، حتی خاکستر وجودم هم پوششی دارد که حاکی از عمق احساساتم است.
هوش مصنوعی: به هنگامی که احساس ناامیدی میکنم، قوت و زندگیام را از همان سنگهای قیمتی میدزدم که به خاطر کمبود آب، خودم را غرق در آنها میسازم.
هوش مصنوعی: دل سنگی من از اشکهایم پر از سوراخ شده است و در چشمان او چنان جواهراتی وجود دارد که جانم را به درد میآورد.
هوش مصنوعی: سرم را از نگرانی و آشفتگی کنار میزنم، همچنان که در کنار تار زلفی که همیشه به دور کمرش پیچیده، خوابیدهام.
هوش مصنوعی: پرندهای که به زلف او اشاره دارد، نمیتواند در سرما سایه بیندازد، چرا که همیشه تخم خورشید را زیر بال خود دارد و به همین دلیل گرم و پر از زندگی است.
هوش مصنوعی: من به خاطر پریشانحالیام از لب سرشارش محرومم، وگرنه میتواند دل مرا از زیباییهای لعلگونش سیراب کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خوشا باد سحرگاهی، که بر گلشن گذر دارد
که هر فصلی و هر وقتی یکی حال دگر دارد
گهی بر عارض هامون ز برگ لاله گل پوشد
گهی بر ساحت صحرا ز نقش گل صور دارد
دم عیسیست، پنداری، که مرده زنده گرداند
[...]
مَلِک سنجر جهانداری به میراث از پدر دارد
پدر شادست در فردوس تا چون او پسر دارد
ز فرّ و رسم و آیینش بیاراید همیگیتی
که فَرّ عمّ و رسم جدّ و آیین پدر دارد
بدو نازد همی دولت که با دولت خرد دارد
[...]
مسلمانان سرای عمر، در گیتی دو در دارد
که خاص و عام و نیک و بد بدین هر دو گذر دارد
دو در دارد: حیات و مرگ کاندر اوّل و آخر
یکی قفل از قضا دارد، یکی بند از قَدَر دارد
چو هنگام بقا باشد، قضا این قفل بگشاید
[...]
مرا گویند مولانا ترازوییست کز عدلش
نه میل این یکی دارد نه قصد آن دگر دارد
درین شک نیست کو همچون ترازوییست زین معنی
که میلش سوی آن باشد که او زر بیشتر دارد
هوا ز انسان خنک شد کز جنان حورا همی گوید
خنک آنکو درین سرما مقام اندر سقر دارد
ز مرغی کو خورد آتش حسدها میبرد مرغی
که طوبی آشیانست وز کوثر آبخور دارد
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.