گنجور

 
فیاض لاهیجی

صحرا خوش است و دشت خوش است و چمن خوش است

هر جا که هست غیر دل تنگ من خوش است

در زندگی فراغت خاطر چه آرزوست!

این‌آرزو خوش است ولی در کفن خوش است

از گفت‌وگو دری نگشاید به روی دل

خاکم ازین مجادله مُهرِ دهن خوش است

پیچیده در لباس بدن نیش زندگی

خاک عدم عبیر برین پیرهن خوش است

تیغ تو چاک تازه به جیب دلم فکند

این رخنه تا به دامن امید من خوش است

هرگز به کار عشق نیاید دل درست

دل همچو زلف یار شکن در شکن خوش است

فیّاض زخم تازه به مرهم رفو مکن

کاین زخمِ دل شکاف چو گردد کهن خوش است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

چهره از تیغ تو پر خون دردم کشتن خوش است

سرخ رو همچون خزان رفتن ازین گلشن خوش است

باغبان فرق است از نرگس بسی با چشم یار

منکر حس چون توان شد دیده روشن خوش است

با من دیوانه خوش دارد سگ آن کوی و من

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه