گنجور

 
فصیحی هروی

دل را دگر در کین ما بر لب چه نفرین می‌رود

کز سینه تا گوش اثر بر دوش آمین می‌رود

دست غروری چاک زد پیراهن صبر مرا

کش ناوک ناز از کمان لبریز تمکین می‌رود

گشتم شهید غمزه‌ای کز زخم گل می‌رویدم

نعشم نهان در خون دل از بیم تحسین می‌رود

برگ گل نومیدیم دریای خون در دل گره

آیدنسیم ار سوی من چون شعله رنگین می‌رود

از دولت زنار ما کفر آن چنان آباد شد

کز کعبه تا دیر مغان دین از پی دین می‌رود

مسکین فصیحی دوش جان می‌داد و می‌نالید غم

کامشب چراغ زندگی ما را ز بالین می‌رود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عرفی

هر جا که مست و غمزه زن، آن عشوه آئین می رود

دل می چکد، جان می دهد، سر می برد، دین می رود

از وعده گاه وصل او، هر شام تا غمخانه ام

آرام در خون می تپد، امید غمگین می رود

گویا ز عیش آباد وصل، آمد نسیم مژده ای

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه